نظام یافتگی
تعریف
بر اساس مبانی مکتب تعاملی، دانش پدیدهای ذاتاً یکپارچه است؛ گرچه ممکن است به ظاهر پراکنده و متفرّق به نظر رسد. یکپارچگی دانش در ماهیّت حق_مداری آن نهفته است. به عبارت دیگر، کانون غایی و نهایی همه حیطههای علمی به اقتضای نورانیّت ذاتی دانش در روشنگری و بیان حقّ است. تکثّر گرایی ظاهری آنچه که به عنوان علم قلمداد میشود، میتواندبه سردرگمی بشر منجرّ گردد. ماهیّت علم همان یکپارچگی اش است.
این حقیقت شامل دانش روانشناسی نیز میشود. یعنی روشهای تحقیق در دانش روانشناسی ناگزیر در جست و جوی نظام یافتگی پدیدههای روانی تمرکز مییابند.
افزون بر آن، یکپارچگی بر هستی انسان نیز چیرگی و سیطره دارد. آدمی گرچه دارای اجزای مختلف و پراکندهای است، امّا این ابعاد به منزلهٔ یک کلّ، از هماهنگی، انسجام، یکپارچگی و «نظام یافتگی» برخوردارند: شخصیّت، شناخت، نگرش، انگیزه و ویژگیهای بدنی.
واقعیّت آن است که در عالَم تعیّن صرفاً نظام روان یکپارچهٔ متعامل وجود دارد که غیر قابل تجزیه و انفکاک است؛ یعنی در جست و جوی هر حقیقتی پیرامون هستی انسان، همواره نه با تفکیک ابعاد، بل با ماهیّت یکپارچه نظام روانی رو به رو هستیم.
در واقع پایههای هفتگانه با تعامل ماهوی در یکدیگر تنیده و هماویخته و یکپارچه میشوند و سپس نظام روان را پی میریزند.
تفکیک نظام روان به دامنهها امری قراردادی و تعیینی است که ناچار در مسیر بررسیهای تخصّصی و شاخه شاخه شدهٔ این علم حاصل شده است. حال آن که دامنههای روانشناختی (شخصیّتی، شناختی، نگرشی، عاطفی و رفتاری) قلمروهایی متعامل هستند که به پی ریزی و شکل گیری هویّت فرد میانجامد.
وجود و هستی آدمی از سازمانی نظام یافته برخوردار است؛ پراکندگی و لجام گسیختگی ندارد؛ جمع سادهای از اجزاء نیست که در ترکیب ساده به یکدیگر پیوند یافته باشد. این نظام یافتگی بر پایهٔ تعادل واقع است.
لذا در چشم انداز تعاملی اعتقاد بر وحدت عناصر و یکپارچگی اجزاء است؛ یعنی با تمرکز بر بخشها و اجزاء پدیده نمیتوان به تبیین قابل قبولی دست یافت؛ بلکه میباید در قالبی در هم تنیده و یکپارچه از عناصر، به حقیقت آنها دست یابیم.
در حقیقت پایه ریزی و استواری روان در نظام یافتگی آن است و به مثابهٔ یک نظام، در برگیرندهٔ اجزاء و مؤلّفههای منسجم و هماهنگ است. عدم تجانس اجزاء و عناصر به زوال تدریجی آن میانجامد. این نهاد مانند هر نهاد دیگری از شاکلهای خاصّ برخوردار است و کارکردها نیز از مقتضیات درونی شاکله برمی خیزد.
به تعبیر دیگر، شناخت همان شخصیّت است؛ نگرش همان عاطفه است؛ رفتار همان شناخت است؛ نظام ارزشی همان عاطفه است که به اعتبارات خاصّی یکی از این ابعاد مورد توجّه و برّرسی واقع میشود.
به عنوان یک مثال بارز و مبرهن، میان مراحل تحوّل شخصیّت و مراحل تحوّل شناخت هماهنگی وجود دارد. نیل به سطوح عالی شناخت، مستلزم حرکت استکمالی شخصیّت است؛ یعنی بدون پیمودن راه تکاملی شخصیّت، شناخت در آدمی در همان مراحل نازل متوقّف میشود و در سطوح ابتدایی محدودیّت مییابد.