پرش به محتوای اصلی
آ ا ب پ ت ج ح خ د ر ز س ش ط ظ ف ک گ م ن و ه ی
مبانی روان‌شناسی تعاملی

هیجان اندیشه

Cognitive Emotion·emotion of thought
مدخل فرهنگنامه · نویسنده: دکتر ناصرالدین کاظمی حقیقی ۹ دقیقه مطالعه

تعریف

نظریه هیجان اندیشه برای نخستین بار در هفدهمین کنفرانس شورای جهانی کودکان تیزهوش و مستعد ارائه شد و سپس در سایر مجامع بین‌المللی توسعه یافت. زندگی انسان از سرشت با مسأله همراه بوده است و زندگی یعنی حل مسأله. وجود مسأله است که به زندگی فرد معنا و هویت می‌دهد و رویارویی با این مسائل، واکنش‌های هیجانی را همراه می‌کند، چه خوشایند باشند و چه ناخوشایند. برای تصمیم‌گیری نیازمند است که به این هیجان‌ها چیرگی داشته باشیم.

وجود هیجان‌ها، مانند وجود مسائل، از واقعیت‌های روزمره زندگی انسان است. هرجا مسأله باشد، واکنش‌های هیجانی نیز هست. مسأله یعنی آن چیزی که فرد را دچار هیجان می‌کند.

اندیشه‌های انسان از مهمترین سرچشمه‌های هیجان به شمار می‌آیند که نظریه هیجان اندیشه معطوف بر آن است. انسان هیچ لحظه‌ای از هیجان و اندیشه پیوسته بدان منفک و جدا نیست؛ بلکه همواره با اندیشه و هیجان ناشی از آن زندگی می‌کند.

نظریه هیجان اندیشه ابتدا از قلمرو خلاقیت نشأت گرفت و به ماهیت یکپارچه دامنه‌های عاطفی و شناختی خلاقیت توجه می‌کند و فرایند خلاقیت را ناشی از وجود دگرگونی‌های هماویخته شناختی و عاطفی میداند؛ اما در واقع بر یکپارچگی تعاملی دامنه‌های عاطفی، شناختی و رفتاری نظام روانشناختی تأکید می‌ورزد.

این نظریه نه صرفاً یک چشم‌انداز شناختی است و نه فقط یک روی‌آورد هیجانی، بلکه یک نظریه عمومی در روان‌شناسی است.

این نظریه با برجسته‌سازی روابط تعاملی نظام‌یافته میان ابعاد روانی، دیدگاهی نو در تبیین پدیده‌ها و پیش‌بینی رویدادهای روانشناختی قلمداد می‌شود.

گسترده‌ترین زمینه بهره‌گیری از این نظریه در تبیین فرایند خلاقیت، تصمیم‌گیری، حل مسأله و نارسایی‌های عاطفی-شناختی است.

هرجا اندیشه‌ای پای‌گیرد، پا به پای آن، احساسی خاص می‌توان یافت که هیچ‌یک متقابلاً جدایی‌پذیر نیستند. این احساس به سرعت، اندیشه ملازم با خود را متبادر می‌کند: یکپارچگی تار و پود اندیشه و احساس.

هنگامی که احساس بروز یابد، ناگزیر در هیجان نمودار می‌شود، به چنین بروزی هیجان اندیشه می‌گوییم. البته هر اندیشه‌ای لزوماً به هیجان منجر نمی‌شود.

سهم هریک از این دو هیجان در خلاقیت به تفاوت‌های فردی (هوش، سن، جنسیت و عوامل فرهنگی) بستگی دارد.

بنیادهای هشتگانه هیجان اندیشه در حوزه خلاقیت مشتمل بر آمادگی فردی، بهره‌گیری محیطی، بازخورد، کارآزمایی، جنبش، اندیشه، عاطفه و پایداری است. در واقع هیچ رویداد خلاقانه‌ای رخ نمی‌دهد، مگر آنکه متأثر از این بنیادها و پایه‌ها است.

بطور کلی هیجان اندیشه مرکب از دو حوزه بنیادین است: پویایی و بی‌تابی.

پویایی به معنای احساس نیرومندی شدید همراه با شیفتگی و پیگیری در تجربه کنجکاوانه و فعال برای یک اندیشه بزرگ، تازه و هیجان‌انگیز است. این احساس نیرومندی با حالات روان-تنی چون بدن‌لرزی و تشنگی و گرسنگی همراه است.

"پویایی" به مفهوم وسیع بدین معناست که کنجکاوی فرد با هر مسأله‌ای مبهم در قلمرو فعالیت‌های مورد علاقه‌اش تحریک می‌شود و وی با همه وجود و مشغولیت سرسختانه به آن مسأله با احساس نیرومندی شدید بدون درماندگی و بدون احساس گذشت زمان در هنگام اشتغال به حل مسأله هر قدر بزرگ در پی آن است که از آن سر در آورد و حقیقت را کشف کند و امور را روشن نماید؛ بدین ترتیب فکر همیشگی لزوم انجام یک کار بزرگ، بویژه نو و تازه و اندیشه کنجکاوانه هیجان‌انگیز و دردسرآفرین همه‌ی زندگیش را فرا می‌گیرد؛ وی با لذت و سرسختی این کنجکاویهای هیجان‌انگیز ماجراجویانه ولو خطرناک را از طریق تجربه دانسته‌هایش دنبال می‌کند و برای این، تجربه ناآرامی نشان می‌دهد ولو بر این که آن مسأله تجربه کردنی نباشد. این حالات همراه با شوخ‌طبعی مشهود تحرک و واکنش هیجانی راحت، لذت از فعالیت‌های بدنی، بدن‌لرزی و تشنگی و گرسنگی است.

بی‌تابی به فرسودگی روانی تدریجی ناشی از گردش اندیشه اشاره دارد که همراه با نارسایی‌های روان-تنی است.

بی‌تابی در معنای گسترده یعنی شدت اندیشه‌گردی، فعالیت و گفت‌وگوی ذهنی در ارتباط با مسائل فکری فرد را دچار گرفتاری درونی دلمشغولی و بی‌قراری مستمر و دائمی می‌کند که همراه با سرگشتگی و احساس از دست دادن کامل یقین است؛ شک و تردید در حل مسائل فرد را گرفتار می‌کند و او در حسرت کسانی به سر می‌برد که همیشه در حال یقین زندگی می‌کنند؛ نسبت به حل مسائل خود دچار بیمناکی و نگرانی می‌شود؛ فراموشی و ضعف حافظه، کلافه او می‌کند؛ به ویژه وقتی مسأله جدی است ولی حل نمی‌شود، ناامیدی از خود، احساس فرسودگی تدریجی، احساس دائمی خستگی و ناتوانی و احساس تنهایی وی را فراگرفته و در قالب کم‌کاری و عدم فعالیت بروز می‌یابد و خواب را از او می‌گیرد و او با دلشورگی و دلنگرانی دائماً احساس می‌کند که برای انجام فعالیت تحت فشار است و در پی آن احساس خشکی دهان، افزایش ضربان و تپش قلب و سردرد بروز می‌یابد.

بطور کلی کوشش‌های هیجان اندیشه در دو وهله اساسی صورت گرفت. ابزار اول، آزمون دوازده عاملی پویایی-بی‌تابی است. کوشش دوم بر پایه نظریه هیجان اندیشه صورت گرفت که حاصل دوازده خصیصه در چهار قلمرو تشخیصی بود: سرسختی شناختی، جنب و جوش هیجانی، نیروی روانی.

هیجان اندیشه با بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین دامنه‌های محض و کاربردی روانشناختی پیوند دارد. قلمرو شخصیت، دامنه شناختی و حوزه بهداشت روان با شاخص رضایت از زندگی همگی در ارتباط با هیجان اندیشه هستند.

گسترش مفهوم هیجان اندیشه به طرح ماهیت تعاملی شخصیت می‌انجامد که در ابتدا دو قلمرو بزرگ بنیادین را در بر می‌گیرد: شخصیت تحلیلی و خردورزی.

بسط نظری و پژوهشی هیجان اندیشه در گستره سلامت روان منجر به پی‌ریزی انگاره تعادل روان شده است.

هیجان اندیشه و مؤلفه‌های آن در تعامل با سایر دیدگاه‌های روانشناختی تعاملی (نظریه) تعاملی انتظار، ماهیت تعاملی شخصیت، انگاره تعادل روان و انگاره نوزندگی پیامدهای قابل ملاحظه‌ای در عرصه رواندرمانگری دارند که از آن به عنوان چشم‌انداز روان‌درمانی تعاملی یاد شده است.

نگارنده: آرزو غمین

شرح موضوعی

هیجان اندیشه

نظریّه هیجان اندیشه به ماهیّت یکپارچهٔ دامنه‌های عاطفی و شناختی خلّاقیّت توجّه می‌کند و فرآیند خلّاقیّت را ناشی از وجود دگرگونیهای هماویختهٔ شناختی و عاطفی می‌داند. بر این اساس، معمولاً دو هیجان عمده در پدیدآیی و شکل گیری خلّاقیّت نقش دارند: «پویایی» و «بیتابی».

«هیجان اندیشه» اصطلاحاً بدین معناست که یک «تصوّر» در اندیشه به سرعت به یک «احساس توأم با عاطفه» پیوند می‌یابد و سپس بسته به شدّت نیروی تعاملی آن «تصوّر» و «احساس توأم با عاطفه» از طریق «انگیزش»، دو واکنش هیجانی پایه: «پویایی» و «بیتابی».و یک واکنش ترکیبی: «نیروی روانی» پی ریزی شده، شکل می‌گیرد.

مراد از «احساس» یکی از حالات درونی «اندوه»، «ترس»، «شادی» و «خشم» است و منظور از «عاطفه»، یکی از حالات درونی «گرایش» و یا «بیزاری» است.

«پویایی» بدین معناست که کنجکاوی فرد با هر مسألهٔ مبهمی در قلمرو فعّالیتهای مورد علاقه‌اش تحریک می‌شود و وی با همهٔ وجود و مشغولیّت سرسختانه به آن مسأله، با احساس نیرومندی شدید بدون درماندگی و بدون احساس گذشت زمان در هنگام اشتغال به حل مسأله هر قدر بزرگ، در پی آن است که از آن، سر در آورد و حقیقت را کشف کند و امور را روشن نماید؛ بدین ترتیب، فکر همیشگی لزوم انجام یک کار بزرگ، بویژه نو و تازه، و اندیشهٔ کنجکاوانهٔ هیجان‌انگیز و دردسرآفرین همهٔ زندگیش را فرا می‌گیرد؛ وی با لذّت و سرسختی، این کنجکاویهای هیجان‌انگیز، ماجراجویانهٔ ولو خطرناک را از طریق تجربهٔ دانسته‌هایش دنبال می‌کند و برای این تجربه، ناآرامی نشان می‌دهد ولو بر این که آن مسأله تجربه کردنی نباشد. این حالات همراه با شوخ طبعی مشهود، تحرک و واکنش هیجانی راحت، لذّت از فعّالیتهای بدنی، بدن لرزی و تشنگی و گرسنگی است. و «بیتابی» یعنی: شدّت اندیشه گردی، فعّالیّت و گفت‌وگوی ذهنی در ارتباط با مسائل فکری، فرد را دچار گرفتاری درونی، دلمشغولی و بیقراری مستمرّ و دائمی می‌کند که همراه با سرگشتگی و احساس از دست دادن کامل یقین است؛ شکّ و تردید در حلّ مسائل فرد را گرفتار می‌کند و او در حسرت کسانی به سر می‌برد که همیشه در حال یقین زندگی می‌کنند؛ نسبت به حلّ مسائل خود دچار بیمناکی و نگرانی می‌شود؛ فراموشی و ضعف حافظه، کلافه‌اش می‌کند؛ به ویژه وقتی مسأله جدّی است ولی حلّ نمی‌شود، ناامیدی از خود، احساس فرسودگی تدریجی، احساس دایمی خستگی و ناتوانی و احساس تنهایی وی را فرا گرفته و در قالب کم‌کاری و عدم فعّالیت بروز می‌یابد و خواب را از او می‌گیرد و او با دلشورگی و دلنگرانی دائماً احساس می‌کند که برای انجام فعّالیت تحت فشار است و در پی آن، احساس خشکی دهان، افزایش ضربان و تپش قلب و سردرد بروز می‌یابد.

منظور از «نیروی روانی»، «احساس نیرومندی شدید در حلّ مسألهٔ مورد علاقه،‌ بدون درماندگی و بدون احساس گذشت زمان همراه با اندیشه‌های هیجان انگیز که فرد را به سوی انجام برای کار بزرگِ نو سوق می‌دهد.»

در توضیح این نظریه باید بیان کرد هر جا اندیشه ای پای گیرد، پابه پای آن، «عاطفه ای خاصّ» با «احساس» ملازم با خود می‌توان یافت. ابتدائاً احساس مزبور به سرعت به عاطفه مربوط به خود می‌پیوندد و ترکیب می‌شود و سپس اندیشهٔ ملازم با عاطفه را متبادر می‌کند که جدایی ناپذیرند؛ یعنی مرزهای هر دو در یکدیگر تنیده شده، «یکپارچگی تار و پود اندیشه و عاطفه» حاصل می‌آید. هنگامی که عاطفه مزبور بروز یابد، ناگزیر از طریق «انگیزش» در ظرف «هیجان» نمودار می‌شود. امّا باید تأکید ورزید که هر اندیشه ای لزوماً به هیجان منجرّ نمی‌شود؛ زیرا ممکن است از نیروی کافی برای بروز برخوردار نباشد. هنگامی که اندیشه به هیجان منجرّ شد، متقابلاً دگرگونیهایی در اندیشه صورت می‌بندد. از این پس با یکپارچگی تعاملی تصوّر و عاطفه، پدیده روانی بس مهمّ و شگرفی به عنوان «هیجان اندیشه» تحقّق می‌یابد.

«نظریهٔ هیجان اندیشه» گرچه در آغاز از قلمرو خلّاقیّت نشأت یافت، امّا در واقع بر یکپارچگی تعاملی دامنه‌های عاطفی، شناختی و رفتاری نظام روانشناختی تأکید می‌ورزد. از این رو نظریهٔ مزبور نه صرفاً یک چشم انداز شناختی است و نه فقط یک روی آورد هیجانی، بلکه یک نظریهٔ عمومی در روان‌شناسی است. این نظریه با برجسته سازی روابط تعاملی نظام یافته میان ابعاد روانی، دیدگاهی نو در تبیین پدیده‌ها و پیش بینی رویدادهای روانشناختی قلمداد می‌شود.

گسترده ترین زمینهٔ بهره گیری از این نظریه در تبیین فرایند خلّاقیّت، تصمیمگیری، حلّ مسأله و نارساییهای عاطفی_شناختی است.

تعریف تکمیلی

در توضیح این نظریه باید بیان کرد هر جا اندیشه ای پای گیرد، پابه پای آن، احساسی خاصّ می‌توان یافت که هیچ یک متقابلاً جدایی پذیر نیستند. این احساس به سرعت، اندیشهٔ ملازم با خود را متبادر می‌کند: «یکپارچگی تار و پود اندیشه و احساس». هنگامی که احساس مزبور بروز یابد، ناگزیر در ظرف «هیجان» نمودار می‌شود؛ به چنین بروزی «هیجان اندیشه» اطلاق می‌کنیم. امّا باید تأکید ورزید که هر اندیشه ای لزوماً به هیجان منجرّ نمی‌شود.

تعریف انگلیسی

The theory of cognitive emotion was first presented at the seventeenth conference of the World Council for Gifted and Talented Children and then developed in other international forums. Human life has always been associated with problems, and life means problem-solving. It is the existence of problems that gives meaning and identity to an individual's life, and confronting these issues is accompanied by emotional reactions, whether pleasant or unpleasant. Decision-making requires us to be attuned to these emotions.

The presence of emotions, like the presence of problems, is one of the everyday realities of human life. Wherever there is a problem, there are also emotional reactions. A problem is something that triggers emotions in an individual.

Human thoughts are among the most important sources of emotion, which the theory of cognitive emotion addresses. Human beings are never separate or detached from emotions and thoughts; rather, they always live with thoughts and the emotions arising from them.

The theory of cognitive emotion originated from the realm of creativity and focuses on the unified nature of emotional and cognitive domains of creativity. It views the process of creativity as stemming from the existence of intertwined cognitive and emotional transformations. However, it actually emphasizes the interactive unity of emotional, cognitive, and behavioral domains of the psychological system.

This theory is not merely a cognitive perspective or merely an emotional approach but rather a general theory in psychology.

By highlighting the structured interactive relationships between psychological dimensions, it is credited with providing a new perspective in explaining phenomena and predicting psychological events.

The broadest application of this theory lies in explaining the creative process, decision-making, problem-solving, and emotional-cognitive deficiencies.

Wherever there is a thought, alongside it, a particular emotion can be found, which are inseparable. This feeling quickly brings accompanying thoughts: a unity of thought and feeling.

When a feeling arises, inevitably, it manifests into emotion, and this is what we call cognitive emotion. However, not every thought necessarily leads to emotion.

The contribution of each of these two emotions to creativity depends on individual differences (intelligence, age, gender, and cultural factors).

The eight foundational components of cognitive emotion in the realm of creativity include personal readiness, environmental utilization, feedback, experimentation, movement, thought, emotion, and sustainability. In fact, no creative event occurs unless it is influenced by these foundations and bases.

Generally, cognitive emotion consists of two fundamental domains: dynamism and restlessness.

Dynamism implies intense feelings of strength accompanied by enthusiasm and active pursuit of curious and exciting experiences for a grand, fresh, and exciting idea. This sense of strength is accompanied by psychophysical states such as trembling and hunger and thirst.

"Dynamism" is broadly defined as the excitement of an individual's curiosity with any ambiguous issue in the realm of their favorite activities, and they eagerly and actively engage in it with a sense of extreme vigor without any weariness and without feeling the passage of time while dealing with a problem as large as it is to uncover the truth and clarify matters. Thus, the perpetual thought of achieving a great task, especially a new and fresh idea, and the exciting and troublesome inquisitive thought of life engulf them. They eagerly follow these adventurous and potentially dangerous curiosity through their experiences, even if that issue is not experienced. These states, accompanied by apparent cheerfulness, easy emotional movement, pleasure in physical activities, trembling, hunger, and thirst.

Restlessness refers to gradual mental fatigue resulting from the rotation of thoughts, accompanied by psychological-physical deficiencies.

Restlessness, in the broad sense, means intense thoughtfulness, activity, and mental conversation about the individual's intellectual issues, which causes them continuous and permanent internal preoccupation and restlessness, accompanied by confusion and a feeling of complete loss of certainty; doubt and uncertainty in solving their own problems ensnare them, and they yearn for those who always live in certainty; they become anxious and worried about solving their problems; forgetfulness and memory weakness frustrate them; especially when the issue is serious but unresolved, they become hopeless from themselves, gradually feeling tiredness, a constant feeling of fatigue and inability, and a feeling of loneliness envelops them. It occurs in the form of indolence and inactivity, taking away their sleep and making them feel constantly under pressure for activity, which leads to feelings of dry mouth, increased heartbeat and palpitations, and headaches.

Overall, efforts in cognitive emotion have been made in two main stages. The first tool is the Twelve-Factor Dynamism-Restlessness Test. The second effort is based on the theory of cognitive emotion, which was the result of twelve characteristics in four diagnostic domains: cognitive rigidity, emotional agitation, mental power.

Cognitive emotion is linked to the broadest and most practical domains of psychology. The domain of personality, cognitive domain, and mental health domain, all in relation to cognitive emotion, are related.

The expansion of the concept of cognitive emotion is related to the presentation of the interactive nature of personality, which initially covers two major foundational domains: analytical personality and contemplation.

The theoretical and research expansion of cognitive emotion in the realm of mental health has led to the realization of the equilibrium assumption.

Cognitive emotion and its components in interaction with other interactive psychological perspectives (the theory of interaction) such as interactive personality nature, the assumption of psychological equilibrium, and the assumption of rejuvenation have significant implications in