۲. سیری تاریخی در اندیشهٔ روانشناختی
مقدّمه
سیری تاریخی در اندیشهٔ روانشناختی
در خطّ سیر تطوّر اندیشه در تاریخ غرب به طور کلّی با دو مکتب بنیادین روبروییم: «اصالت ذهن» و «اصالت حسّ».
ممکن است با مسامحه اصالت ذهن را به «خردورزی» و اصالت حسّ را به «تجربه نگری» گسترش دهیم؛ امّا واقعیّت آن است که اصالت ذهن تأکیدی بر «عقل گرایی» ندارد و «اصالت حسّ»، صرفاً دریافت حسّی را برای امر «شناخت» در کانون اعتباردهی جای میدهد.
این جدال طیّ سدهها در تاریخ اندیشه ورزی جریان داشته است.
فلسفهٔ غرب در مباحثی اوّلیه چون اصالت خرد و اصالت تجربه سیر میکند و در سایر شناختها چون «هستی» و «انسان» بالطّبع در سطح خردورزی و تجربه گرایی متوقّف شده است؛ گرچه در همین حوزهها در «آشنایی با اندیشههای یونان باستان وامدار حکمای شرق است»1که در سدههای نهم و دهم میلادی حاصل شد.
امّا تقریباً هر نحله و مکتبی و بلکه هر صاحب اندیشهای در طول تاریخ، حدّاقل بر دو مقوله تأکید ورزیده، مباحث خاصّی ارائه داده است که به تعبیری «فلسفهٔ روانشناسی» را رقم میزند: «شناخت» و «انسان».
همهٔ مکاتب فلسفی اصطلاحاً به مقولهٔ شناخت پرداخته و دیدگاهی را در مقولهٔ «انسان» بیان داشتهاند. نقطه نظرات هر مکتب در این دو مقوله از وجوه تمایزش با سایر دیدگاههاست.
امّا باید توجّه داشت که مفهوم «شناخت» امری روانشناختی است؛ همان گونه که مطالعهٔ انسان در کانون بررسیهای روانشناختی جای میگیرد.
فلسفه در زبان یونانی به «دوستی دانش» دلالت دارد؛ امّا در اصطلاح «شناخت حقیقت هستی، ماهیّت شناخت، انسان، دین و اخلاق» را در محور توجّه قرار میدهد.
لذا تعریف «علم» اصطلاحی در قلمرو فلسفه جای میگیرد؛ زیرا علم نوعی «شناخت» است. و «فلسفهٔ علم» حوزهٔ بزرگی از قلمرو فلسفه را به خود اختصاص داده است.
«فلسفهٔ علم» همه علوم را تعریف میکند و روانشناسی هم مانند سایر علوم به فلسفهٔ علم نیاز دارد؛ زیرا تعریفش را از فلسفهٔ علم میگیرد. امّا چنان که مشهود است این فلسفهٔ مضاف بر ماهیّتی تجربی استوار است و به زحمت ورای تجربه را اعتبار میدهد.
از این رو، روانشناسی نه تنها تعریفش را بلکه روش تحقیقش را نیز از فلسفه اخذ کرده است: «شناخت تجربی». پس روش تحقیق در روانشناسی ملهم از اصالت تجربی فلسفهٔ علم، بر تجربه و به واقع حسّی گری پافشاری دارد.
نکتهٔ قابل تأمّل آن است که ماهیّت روانشناختی پدیدهٔ «شناخت»، فلسفهٔ اصطلاحی را در «سرزمین روانشناسی» جای میدهد: فعّالیّت فلسفی با تأکید و پافشاری بر حقیقت جویی در «هستی شناختی» یک پدیدهٔ روانشناختی قلمداد میشود.
در این جا به زبان منطق صوری با طبیعت «دوری بودن» رابطهٔ میان فلسفه و روانشناسی مواجه هستیم.
پس واقعیّت امر فراتر از «فلسفهٔ روانشناسی» است.
لذا ما بدون هیچ گونه مانع و رادعی فلسفه را در قلمرو روانشناسی میبینیم.
نیاز به حقیقت در هستی شناسی در تطوّرش از ماهیّتی روانشناختی بهرهمند است.
سه دهه و نیم پیشینهٔ نظری و تجربی روانشناختی، مشاورهای و رواندرمانی نگارنده به تدریج این حقیقت را آشکار ساخت که چشم اندازها و مکاتب موجود در علوم انسانی عموماً و روانشناسی بالاخصّ در رهگشایی برای نیل به قوانین و حقایق، کم و بیش در تنگنا به سر میبرند: «دستاوردها چندان دلگرم کننده نیستند».
پس ناگزیر باید «طرحی نو در اندازیم».
این طرح نو ابتدا مبتنی بر آن است که روشها و سازوکارهای آسیب شناختی که تاکنون بر بهسازی علوم انسانی متمرکز بودهاند، به دقّت «آسیب شناسی» شوند؛ یعنی «آسیب شناسی روشهای آسیب شناختی»!
سپس در این قلمروها بهسازیهایی صورت گیرد:
الف) برای محقّق در حیطهٔ علوم انسانی و از جمله روانشناسی بابد خصایصی لحاظ کرد.
ب) مبانی علوم انسانی از استواری لازم برخوردار شوند.
ج) ماهیّت علم اگر روشنگری را پی میگیرد، به بیش از پیش بینی و تبیین نیازمند است.
د) خطّ سیر کنونی نیازمند بازنگری اساسی است.
رعایت این نکات در بارهٔ قلمرو روانشناسی ضرورت بیشتری دارد؛ چه آن که روانشناسی در کانون مطالعات انسانی جای دارد و بی تردید «ویژگیهای روانشناختی» هر اندیشمندی در علوم انسانی، شکل گیری فرایند این نوع مطالعات را متأثّر میسازد.
نگارنده در این مجموعه اجمالی کوشیده است زمینهای برای بهسازیهای لازم در حیطههای گوناگون عرصهٔ روانشناسی به دست دهد.
مجموعه حاضر مرکّب از مبانی نظری، چشم اندازی در روش تحقیق، پدیدههای تعاملی، تشخیص در آیینهٔ تعامل، بهداشت روان و رواندرمانی تعاملی است و سرانجام این مجموعه، مزیّن به نمونهٔ عینی روانشناسی تربیتی تعاملی یعنی «مدرسهٔ تربیت تعاملی دکتر عصّاریان» شده است.
مؤلّف تابستان 1396