۱. مقدمه
تجلّی خلّاقیّت در پهنه هوش، در زمینه وسیعتر دامنه شناختی قابل جست و جو است. بی تردید هوش به مثابه ظرفیّت شناختی، بر پایه برخی آمادگیهای بدنی، زیستی و حسّی، تعیین کننده چگونگی اندیشه فرد است.
به زعم برخی محقّقان، خلّاقیّت یک فرآیند فراگیر مغزی است که مراحل چهارگانه «والاس» را در چهار بخش خود جای میدهد.(هرمان، 1991)1به علاوه مفاهیم بنیادین خلّاقیّت در برگیرنده فیزیولوژی مغزی است.(دیسی، 1989)2
معلومات برای خلّاقیّت، ضروری است؛ امّا باید متذکّر شد که معلومات میتواند مانند یک کارد دولبه عمل کند.(اشترنبرگ و لوبار، 1993)
از این رو، پایههای حسّی خلّاقیّت نیز مورد توجّه پژوهشگران واقع شده است؛ به عنوان مثال کامیابی هر برنامه پرورش خلّاقیّت که به گسترش سیّالی و انعطاف پذیری کلامی منجر میشود، به بهسازی ترجیحهای مربوط به روشِ شناختی در «رویارویی با پیچیدگی» بستگی دارد. این برنامهها بر محور «دریافت حسّی مسایل» پیریزی میشوند.(رنه و رنه، 1971)3
به نظر میرسد شخصیّتهای خلّاق حسّاسترند.(بچتولد و ورنر، 1973)4علاوه بر آن، «گونه شخصیّتی ترکیبی سازشیابی- نوآوری» همبستگی مثبتی با «حسّخواهی»5نشان میدهد.(گلداسمیت، 1984)
آگاهی و معلومات ممکن است از طریق شهود و اشراق نیز حاصل آید. از این رو «حالات شهودی و اشراقی» در هدایت رفتارها (بویژه یادگیری و دانش اندوزی) یک خصیصه قابل ملاحظه در میان افراد خلّاق است.(اشترنبرگ و تاردیف، 1989) لذا تحلیل خصایص شخصیّتی «انیشتین» و «هنری پوانکاره» آشکار نمود که «شهود» از ویژگیهای آنها بوده است.(میلر، 1992)6گرچه برخی مطالعات نشان میدهند که «حالات مراقبه» با افزایش اندیشه خلّاقانه رابطهای ندارد.(اُهایر و مارسیا، 1980)7