پرش به محتوای اصلی

۴. ماهیّت تعاملی انگیزش

۶ دقیقه مطالعه

انگیزش نیز یک پدیده تعاملی به شمار می‌آید. مفهوم پردازیهای فراوانی در این باره شده است که از آن میان به دو نظریه جدید توجّه می‌شود:

«نظریه ارزش منتظره»4از «اتکینسون» یک رویکرد تعاملی است: «انتظار موفقیت» و «ارزشهای فردی» دو بنیاد اساسی در انگیزش فرد برای پیشرفت محسوب می‌شوند. انتظارات بر اساس خودباوری و خودکارآمدی شکل می‌گیرند و به بیان دیگر، باورهای خاصی که افراد را به توجه برای موفقیت به طور کلی و به ویژه در زمینه‌هایی مشخّص در آینده کوتاه یا بلند مدت سوق می‌دهند، پایه‌های انتظار برای موفقیت را تشکیل می‌دهند. اما ارزشهای «اکتسابی»، «درونی» و «سودمندانه» همراه با عامل «هزینه» اجزای اساسی ارزشهای فردی قلمداد می‌شوند. لذا «انگیزش پیشرفت» یک پدیده تعاملی محسوب می‌شود.(وو و همکاران، 2020)

بر اساس « نظریه خودتعیین‌کنندگی»5نیاز به پیوستگی، عاملی بنیادی برای پرورش اجتماعی و سلامت فردی محسوب می‌شود..(کرت نایر و کورن، 2020؛ شلدون، 1995؛ ریان و دسی، 2000)6

تعامل سه نیاز بنیادین، پدیده روانشناختی «خودتعیین کنندگی» را رقم می‌زند:«اختیار»7، «پیوستگی»8و «چیرگی»9

ماهیّت تعاملی پدیده‌های استثنایی

«فزون کنشی همراه با نارسایی توجه» یک پدیده مهم در روانشناسی استثنایی است. در این پدیده، تعامل یکی از عالیترین فرایندهای شناختی یعنی «توجّه» با «حرکت» در کانون فهم و درک پدیده مزبور واقع می‌شود. تبیین پدید آیی و شکل گیری آن بستگی به درک ماهیت تعاملی نارسایی توجّه با پر جنب و جوشی دارد. این که تعامل یادشده ناشی از فقدان تعادل شیمیایی، نقیصه در انتقال عصبی و یا سایر خاستگاههاست، ماهیّت تعاملی آن را تغییر نمی‌دهد.

پدیده دیگر استثنایی «درخودماندگی»10است. «اختلال تحوّلی در شناخت» مبتنی بر تغییرات عصبی و زیست شیمیایی همراه با کناره گیری اجتماعی است. در واقع تعامل پایه‌های زیستی، شناختی و اجتماعی به بروز پدیده مزبور درکودکان منجرّ می‌شود.

ماهیّت تعاملی هیجان

از هیجان تعاریف متنوّعی شده است؛ امّا در یک جمع بندی کلّی، می‌توان این تعریف را ارایه داد: «هر حالت روانشناختی مبتنی بر جنبه عاطفی توأم با تغییرات درونی است که به بازگشت مجدّد تعادل میان ارگانیسم و محیطش یاری می‌دهد و معمولاً با ابراز و تجلّی حرکتی همراهی دارد».(کورسینی، 2002؛ وایزر، 2009)11

«اشلوزبرگ»، در نظریّه فعّال‌سازی اش رفتار هیجانی را در یک پیوستار جای می‌دهد. بر این پایه، هیجان دارای سه بُعد کمّی، مطبوع-نامطبوع، و جذب-دفع است که می‌توان آن را با یک مخروط نشان داد.

«پلاچیک» با ارایه یک نظریّه تکاملی و ترکیبی، هیجانها را از حیث شدّت، شباهت به یکدیگر و قطبی بودن یا تضادّ طبقه‌بندی می‌کند. بر این اساس، هشت هیجان اصلی (شادی، پذیرش، ترس، تعجّب، غمگینی، نفرت، خشم، انتظار) وجود دارد که از ترکیب دوتایی آنها هیجانهایی مانند سلطه‌پذیری، حیرت، نومیدی، پشیمانی، خوارشماری، پرخاشگری و خوش‌بینی حاصل می‌شود. در واقع این نظریّه به شکل‌گیری انواع هیجان می‌پردازد.

نظریّه انگیزشی «لپر» نیز بیان می‌دارد که مرز بین انگیزه و هیجان غالباً باریک است. تقریباً همه رفتارهای مداوم و هدفگرا رنگ هیجانی دارند و این رنگ هیجانی است که انگیزش را برای زنجیره‌های طولانی رفتار آماده می‌کند. در واقع هیجانها مانند انگیزه‌ها سبب تحریک‌شدگی، تحریک‌پذیری، تداوم و مهار فعّالیّتها می‌شوند. (وایزر، 2009؛ تامیر و همکاران، 2007)

در قلمرو هیجان نظریّه‌های متعدّدی ارایه شده است. بررسی محتوای این نظریّه‌ها نشان می‌دهد که بر پایه پدیدآیی و شکل‌گیری هیجان و انواع آن، نظریّه‌های یادشده را می‌توان در چهار روی‌آورد اساسی گنجاند:

الف) روی‌آورد رفتاری و بدنی

در این چشم‌انداز، تأکید بر پدیدآیی هیجان بر مبنای دگرگونیهای بدنی و واکنشهای رفتاری است. نظریّه‌های«جیمز- لانگه»، «لیندزلی» و «سولومون» در این روی‌آورد جای می‌گیرند.

یکی از کهنترین دیدگاهها، نظریّه موسوم به «جیمز- لانگه» است که بیان می‌دارد هیجان در اثر واکنشهای رفتاری آشکار به رویدادها به وجود می‌آید؛ نه آنکه علّت واکنشهای رفتاری به رویدادها باشد.

برخی از نظریّه‌پردازان مانند «لیندزلی» به نقش ساختمان شبکه‌ای در پدیدآیی هیجان توجّه می‌دهند. بر این مبنا، هیپوتالاموس نخستین محلّ سازمان یافتن هیجان به شمار می‌آید.

بر اساس نظریّه «فرایند متضادّ سولومون»، مغز چنان سازمان یافته است که می‌تواند از پاسخهای هیجانی اعمّ از این که خوشایند یا ناخوشایند باشند، جلوگیری کند یا آنها را سرکوب نماید. اگر رویدادی موجب بروز یک حالت هیجانی گردد، اندکی بعد حالت هیجانی متضادّ آن برانگیخته می‌شود.(وایزر، 2009؛ تامیر و همکاران، 2007)12

ب) روی‌آورد ارزشیابی

بر پایه این چشم انداز، هیجان از طریق ادراک، ارزشیابی و تفسیر یا تعبیر موقعیّت و پسخوراند، شکل می‌گیرد.

در این روی‌آورد، نظریّه‌های «کنون‌ - بارد»، نظریّه ارزشیابی شناختی «آرنولد»، نظریّه شناختی، انگیزشی و رابطه‌ای «لازاروس»، نظریّه چهار عاملی «پارکینسون»، نظریّه انتساب «واینر»، نظریّه شناختی «مندلر»، نظریّه دو عاملی «شاختر- سینگر» و «فرضیّه پسخوراند چهره» را می‌توان جای داد.

نظریّه معروف «کنون- بارد»، دلالت دارد که احساس درونی هیجان و واکنشهای بدنی در هیجان از یکدیگر مستقلّ هستند و هر دو همزمان راه‌اندازی می‌شوند. طبق این نظریّه، نخست موقعیّتهای بالقوّه هیجان‌انگیز در جهان بیرون ادراک می‌گردد، سپس مناطق پایین مغز، مانند هیپوتالاموس، فعّال می‌شوند و بعد از آن، این مناطق، بروندادهایی را در دو سو می‌فرستند: 1) به اندامهای درونی بدن و ماهیچه‌های بیرونی تا جلوه‌های بدنی هیجان بروز یابند. 2) به قشر مخ که در آن جا الگوی شلّیک عصبی از مناطق پایین مغز به عنوان احساس درونی هیجان، دریافت شود. طبق نظریّه ارزشیابی شناختی «آرنولد»، فرایند هیجانی دارای این مراحل است: ادراک، ارزشیابی، هیجان، جلوه‌های بدنی و عمل.

بر پایه نظریّه شناختی، انگیزشی و رابطه‌ای «ریچارد لازاروس»، افراد در رابطه با رویدادها دو نوع ارزشیابی انجام می‌دهند: ابتدا رابطه خود را با رویدادهای زندگی ارزشیابی می‌کنند و سپس به ارزشیابی توانایی کنار آمدن خود با آن رویداد می‌پردازند. «ریچارد لازاروس» در واقع به تعامل میان ارزشیابی شناختی رویدادها با عاطفه و هیجان (به ویژه تنیدگی) اشاره دارد.

«پارکینسون» نیز یک نظریّه چهار عاملی را در هیجان پیشنهاد می‌دهد که شامل ارزشیابی موقعیّت، تحریک‌پذیری، جلوه‌های چهره و آمادگی برای عمل می‌شود.

نظریّه انتساب «واینر» به چرایی تجربه پیامد یک زندگی خاصّ تأکید دارد. وقتی برای تبیین پیامدها از انتساب استفاده می‌شود، واکنش هیجانی به وجود می‌آید. بنابراین، پیامدها مورد ارزشیابی قرار می‌گیرند و واکنش هیجانی بر مبنای این ارزشیابیها پدیدار می‌شود.

«مندلر» نیز در یک نظریّه شناختی، هیجان را حاصل بازداری فرآیند فکری یا زنجیرهای رفتاری جاری می‌داند. این وقفه موجب فعّال شدن دستگاه عصبی خودمختار می‌شود. به این حالت انگیختگی، برچسبی زده می‌شود که از تفسیر موقعیّت نشأت می‌گیرد.

همچنین نظریّه دو عاملی «شاختر- سینگر» بیان می‌دارد هیجانی که احساس می‌کنیم ناشی از تعبیر ما از یک حالت بدنی برانگیخته شده است. تجربه هیجان به دو عامل بستگی دارد: تحریک‌پذیری خودمختار و تعبیر شناختی ما از آن تحریک‌پذیری. «نظریه شناخت هیجانی شاختر_ سینگر» در واقع بر تعامل انگیختگی فیزیولوژیک با ارزشیابی شناختی در تکوین احساس تأکید می‌ورزد.

و سرانجام «فرضیّه پسخوراند چهره» بیان می‌دارد که حالات چهره علاوه بر عملکرد ارتباطی، در تجربه هیجانی نیز نقش دارند. طبق این فرضیّه، به همان ترتیب که از تحریک‌پذیری خودمختار خویش، پسخوراند دریافت می‌کنیم، از جلوه‌های چهره نیز پسخوراند به ما می‌رسد و این پسخوراند با سایر مؤلّفه‌های هیجان ترکیب می‌شود تا تجربه هیجانی غنی‌تری به وجود آید.(وایزر، 2009؛ تامیر و همکاران، 2007)