۲۹. هماویختگی جامع دامنهها
مراد از هماویختگی جامع، یکپارچگی دامنههای شخصیّتی (آمادگی فردی)، شناختی(اندیشه و تجربه)، عاطفی، حرکتی و اجتماعی است.
به نظر میآید خودشکوفایی و ظرفیّت تصمیمگیری فرد خلّاق مبتنی بر خصیصهٔ تفرّد و به طور کلّی شخصیّت متمرکز درونی وی است. از سوی دیگر هر چه پایهٔ تفرّد دچار تزلزل گردد و شخصیّت از تمرکز درون به برون جابه جا شود، با فقدان زمینه برای استواری ظرفیّت تصمیمگیری و بروز و شکوفایی «خود» رویارو هستیم.
نگارنده در یک پژوهش گسترده، رابطهٔ واکنشهای هیجانی و خلّاقیّت را مورد بررسی قرار داد. نتایج نشان داد که به طور کلّی خلّاقیّت نوجوانان تیزهوش از طریق واکنشهای هیجانی آنها پیش بینی میشود؛ یعنی «احساس خوشبختی، ثبات خُلقی، انتقادپذیری و آرامش»، بستر بروز خلّاقیّت نوجوانان تیزهوش را تشکیل میدهد. (کاظمی، 1389)
امّا پیش بینی کنندگی واکنشهای هیجانی برای خلّاقیّت نوجوانان تیزهوش بستگی به سه عامل دارد: افتراق جنسیّتی، ملاحظات تحوّلی، نقش هوش (بهرهٔ هوشی و سطح تیزهوشی).
نتیجهٔ کلّی آنکه تجلّی خلّاقیّت نوجوانان تیزهوش بر بنیاد هیجان، بستگی به سطح تیزهوشی، بهرهٔ هوشی، پایهٔ تحصیلی و تعامل جنسیّت با پایهٔ تحصیلی و تعامل جنسیّت با بهرهٔ هوشی دارد. خلّاقیّت در گسترهٔ هیجان برای نوجوانان دوازده تا پانزدهساله در سطح تیزهوشی نیمهشدید و بهرهٔ هوشی 115تا 120 برجستگی دارد.
بروز خلّاقیّت بر پایهٔ هیجان در میان نوجوانان تیزهوش در طیفهای بهرهٔ هوشی 115 تا 120 و 132 تا 144 (به ویژه 138 تا 140) و پسران تیزهوش دوازده و سیزده ساله و پسران تیزهوش در طیف بهرهٔ هوشی 134 تا 142 و دختران تیزهوش دوازده ساله، چهارده و پانزده ساله و دختران تیزهوش در طیف بهرهٔ هوشی 131 تا 144 برجستگی خاصّی دارد.
به نظر میرسد بیشترین بازداری از بروز خلاّقیّت در بستر واکنشهای هیجانی به دختران چهارده و پانزده ساله و پسران سیزده ساله در سطح تیزهوشی نیمهشدید و در طیف بهرهٔ هوشی 138 تا 140 اختصاص دارد.
بنابراین واکنشهای هیجانی مفید برای بروز خلّاقیّت به ویژه در میان نوجوانان مزبور چنین است:
«احساس خوشبختی و رضایت از سرنوشت همراه با ثبات خُلقی و آرامش و تمرکز ذهنی به گونهای که شخص به چیزهای کوچک اهمیّت ندهد و افکار بیفایده و مزاحم را در ذهن نگه ندارد و این امور بیاهمیّت هرگز موجب پریشانیاش نگردد؛ اگر حوادث غیر منتظرهای رخ دهد، وظیفهٔ تازهای پیش آید، موقعیّتی تغییر کند یا با انتقادی روبهرو گردد، دچار ناراحتی، پریشانی و اضطراب نشود و به آرامی با آنها رویارویی کند و وقایع را نیز به سادگی بپذیرد. در این شرایط، انجام کار مورد علاقه، به نظرش ممکن میرسد و برای تغییر چیزهایی که بر وفق مرادش نیست، میاندیشد. حالات هیجانیاش نیز استوار است و به دشواری بروز میکند؛ به ویژه از آرامش و متانت کلامی برخوردار است».
از سوی دیگر، استقلال خلّاقیّت از واکنشهای هیجانی به نوجوانان تیزهوش در قلمرو بهرهٔ هوشی 124 تا 131 و 153 تا 180 و پسران تیزهوش پایههای یازده، چهارده و پانزده ساله و پسران تیزهوش در سطوح بهرهٔ هوشی 115تا 133 و 143 تا 180 و دختران تیزهوش یازده و سیزده ساله و دختران تیزهوش در سطوح بهرهٔ هوشی 124تا 128 و 147 تا 170 مربوط میشود.
به نظر میرسد به ویژه در میان نوجوانان یازده ساله در طیف بهرهٔ هوشی 147 تا 152، استقلال خلاّقیّت از واکنشهای هیجانی، برجستهتر است. به بیان دیگر ممکن است این واکنشهای هیجانی مانع بروز خلّاقیّت نوجوانان مزبور نشوند:
«احساس بدبختی و نارضایتی از سرنوشت همراه با خردهگیری سبب اشتغال فکری میشود؛ به گونهای که شخص به چیزهای کوچک اهمیّت میدهد و درباره امور بیاهمیّت دچار شکّ و تردید میشود و یا دایماً یک فکر کاملاً بیفایده و مزاحم را در ذهن نگه میدارد؛ تا جایی که این امور بیاهمیّت موجب پریشانی شخص میگردد. از انتقاد کم و بیش تند، دچار رنجش عمیق میشود و از گوشزد با لحنی تمسخرآمیز یا نامهربان زود دلنگران میگردد. اگر حوادث غیر منتظرهای رخ دهد یا وظیفهٔ تازهای پیش آید و یا موقعیّتی تغییر کند، این وقایع به سادگی پذیرفته نمیشوند و ناراحتی، پریشانی و اضطراب، شخص را در بر میگیرد و با حرکاتی مانند از جا پریدن، دستپاچگی، رنگپریدگی و یا سرخ شدن، بروز میکند. این تأثّر و ناراحتی در حدّی است که انجام کار مورد علاقه نیز غیر ممکن به نظر میرسد و حتّی اندیشهای نیز برای تغییر چیزهایی که بر وفق مراد نیست، صورت نمیگیرد. با این حال، بدون دلیل، حالات هیجانی دستخوش تغییر متناوب میشوند و به آسانی بروز میکنند. در این میان بویژه هیجان کلامی (در قالب تند و گرم و با شتاب و صدای بلند صحبتکردن) جلوهٔ آشکارتری دارد».(کاظمی، 1389)
هماویختگی دامنههای شناختی و عاطفی به تفصیل مورد بررسی واقع شده است.(والاس، 1979) میدانیم که روشهای شناختی میتواند بر روی جنبههای شخصیّتی خلّاقیّت تأثیر بگذارد.(مارتینسن و کافمان، 1999) روابط موجود میان روشهای شناختی و جنبههای شخصیّتی خلّاقیّت در تعداد زیادی از مطالعات بررسی شده است.(کرتون، 1989) شخصیّت و مهارتهای شناختی در کنار یکدیگر به پیش بینی خلّاقیت میپردازند.(جیمز و آسموس، 2000-2001)
با طرح مفهوم زیست شناختی «برانگیختگی پذیری»132، سعی میشود خلّاقیّت تبیین گردد. پژوهش برای تنوّع و شدّت تحریک فرد برانگیخته در سطح نازل، شرایط را به سوی «گشودگی در قبال تجربه»، «انعطاف پذیری»، «ماجراجویی»، «سطح بالای نیرومندی»، «ترجیح پیچیدگی»، «سرزندگی» و «پذیرندگی عقاید و تجارب نو و تازه»سوق میدهد؛ چنان که برخی ویژگیهای شخص خلّاق را حفظ میکند؛ مانند «انعطاف پذیری کارکرد»، «پدیدآوری تنوّع کارکرد» و «پیچیدگی». چنین شرایطی در مجموع، ویژگیهای کارکرد خلّاقّانهای را که از انگیزه جست و جوگری حسّی نشأت میگیرد، پی میریزد.(کراموند، 1995)
چنان که پیش از این ذکر شد، «کاوشگری پویای خودانگیخته» در کانون دامنهٔ عاطفی خلّاقیّت جای میگیرد و این امکان را به فرد خلّاق میدهد که با انگیزهٔ نیرومند کاوشگرانه به مثابهٔ یک نیروی روانی بالقوّهٔ انفجاری برای فعّالیتهای ارتجالی، برانگیخته شود و کنجکاوی آگاهی بخش لازم برای خلّاقیّت را فراهم آورد. از طرف دیگر، آنچه در کانون دامنهٔ شناختی خلّاقیّت واقع است، «کنجکاوی کاوشگرانهٔ رهاست که با وجود فضایی آزاد در محیط، آگاهی تجربی لازم برای اندیشه را فراهم آورد و به خودشکوفایی منجرّ شود».
از این رو به نظر میرسد هماویختگی عاطفی-شناختی خلّاقیّت بر کانون یک «کنجکاوی کاوشگرانهٔ خودانگیخته، رها و پویا در فضایی آزاد برای اندیشهٔ خودشکوفا ساز» استوار است. پس مفهوم عاطفی خلّاقیّت در هماویختگی با بُعد شناختی این گونه گسترش مییابد: «انگیزهٔ یکپارچه و نیرومند حاصل از کنجکاوی کاوشگرانه به مثابهٔ یک نیروی روانی بالقوّهٔ انفجاری برای فعّالیّتهای ارتجالی، برانگیخته میشود و با وجود فضایی آزاد در محیط، آگاهی تجربی لازم برای اندیشه را پدید میآورد و منجرّ به خودشکوفایی فرد میگردد».
پژوهشها و مطالعات بسیاری این هماویختگی را تأیید میکنند، از جمله:
بررسیها همراهی خلّاقیّت را با پیگیری، فراشناخت، اندیشهٔ مشارکتی، انعطاف پذیری، شوخطبعی، پرسشگری، بهرهگیری از معلومات گذشته، ماجراجویی، بهرهگیری از همهٔ حواس(به ویژه گوش دادن) و کنجکاوی و پیجویی نشان میدهد.(شاین، 1999) افزون بر آن، در بررسی هنرمندان خلّاق یافت شد که ویژگیهای برجستهٔ آنها شامل تکانشگری، کنجکاوی، نیاز قوی به استقلال، نیرومندی در سطح بالا، درونگردی، اشراق، حسّاسیت هیجانی و ناهمنوایی میشود.(لاوکی، 2003) لذا عاطفه و حسّاسیّت زیبایی شناختی و شخصیّت به منزلهٔ تعدیل کنندههایی از روش فراهم آوری بینشها مورد تأکید واقع میشود.(دادک و کوته، 1994) .
چنان که مطالعات نشان دادهاند، ابزارهای شخصیّتی، همراهی خلّاقیّت را با حافظه، انگیزه و هیجان در حلقهٔ پیوندی میان مادّهٔ تحصیلی و تجارب شخصی آشکار ساختهاند.(اوساز، 1980)به نظر میرسد تجارب شخصی با ارتقای خلّاقیّت، حافظه، انگیزه و هیجان شرایط را برای پیشرفت در یک مادّهٔ درسی فراهم میآورد.
از یاد نبریم تجربه انواعی دارد: 1) تمرین ساده که مستلزم حضور اشیایی است که عمل در مورد آنها به کار بسته میشود؛ بدون آنکه شناخت لزوماً از آن اشیاء حاصل شود. 2) تجربهٔ جسمانی که عبارت است از به دست آوردن شناخت از اشیاء از راه انتزاع ساده و منفکّ ساختن خاصیّت جدیداً کشف شده از سایر خواصّ و عدم توجّه به آنها. 3) تجربهٔ منطقی- ریاضی که مشتمل بر عمل کردن در مورد اشیاء است (چه بدون این عمل مادّی یا تصوری، بر اثر فقدان تماس با جهان خارج، تجربهای وجود نخواهد داشت). امّا شناختی که بدان منتهی میشود، به خودی خود از اشیاء منتج نشده است؛ بلکه حاصل اعمالی است که در مورد اشیاء به کار بسته شدهاند و این به هیچ وجه مشابه شناختی نیست که مستقیماً از اشیاء ناشی میشود و هنگامی که به نظر میرسد این شناخت از اشیاء به دست آمده است، بدین دلیل است که در اشیاء خواصّی را کشف میکند که عمل، آن خواصّ را در آنها وارد ساخته است و قبل از این عمل یا مستقلّ از آن، این خواصّ به آنها تعلّق نداشتهاند.(منصور و دادستان، 1374)
بر پایهٔ مفهوم «فعّالسازی»، وسعت و غیرعادی بودن فرآوری خیالپردازانه و شمار اشیای دستکاری شده در یک محیط ناآشنا در میان کسانی که هم «تکاپوی فوق العاده» و هم «جهتگیری درونی» دارند، گستردهتر از افرادی است که فقط یکی از این دو ویژگی را دارند و یا هیچ یک از آنها را واجد نیستند.(مدّی و همکاران، 1982( چنین است که «درونیشدن خودارجدهی»، فرد را برای ماجراجویی توانمند میکند و وی برای فعّالیّتهای جدید و متفاوت تکاپو میکند.(یائو، 1991)
فعّالیت بر پایهٔ «نظام تحوّل شناختی»، بنیادیترین رکن شناختی آدمی را در دورهٔ حسّی-حرکتی تشکیل میدهد و سپس در دورههای دوم و سوم نیز نقش محوری را در این امر بر عهده دارد. (منصور، 1385)
«درونیشدن خودارجدهی» که مبنای توانمندی فرد برای فعّالیّتهای جدید میشود، در واقع تعبیر دیگری است که در سطح هشتم تحوّل خلّاقیّت بر پایهٔ «نظام تحوّل شناختی» در دورهٔ سوم شکل میگیرد؛ چنانکه یک نوجوان در این دوره، در عمل بر اساس فکر جدید و امکان جدیدی که به وی داده شده و قبلاً فاقد آن بوده است، یک نوع حالت تمام نشدنی و بیانتهایی در خود حسّ میکند؛ یعنی معتقد است که هر کاری را میتواند انجام دهد. معمولاً یک نوع جوشش و جهش خاصّ در فکر نوجوان وجود دارد که میخواهد اصلاحاتی بکند و همه چیز را تازه کند و از نو بسازد.(منصور، 1385) چنین شرایطی در کنار «خودمیانبینی»133خاصّ نوجوانی منجرّ به پدیدآیی احساسی میشود که او خود را برای انجام فعّالیّتهای اصلاحگرانه، نیرومند مییابد. نوجوان از وهلهای میگذرد که در خلال آن، توانایی نامحدودی به فکر خود نسبت میدهد، رؤیای آیندهای پیروزمند را در سر میپروراند و ایجاد دگرگونی در جهان بر اساس فکر را به منزلهٔ یک عمل واقعی تغییردهندهٔ واقعیّت به خودیّ خود در نظر میگیرد.(پیاژه، 1375؛ منصور و دادستان، 1371)
میدانیم که فعّالیّت بر پایهٔ «نظام تحوّل شناختی»، بنیادیترین رکن شناختی آدمی را در دورهٔ حسّی-حرکتی تشکیل میدهد و سپس در دورههای دوم و سوم نیز نقش محوری را در این امر بر عهده دارد. (منصور، 1385) در نظام «والن» همهٔ اشکال حرکت از فعّالیّت عضلانی ناشی میشوند که دو جنبه دارند: «جنبشی» و «تنودی». تنود اساس هیجانها است. عضلات نرم یا سفت میشوند تا حرکاتی به منظور «اکتشاف» فضا میسّر گردند. در واقع از راه واکنشهای هیجانی است که کودک نسبت به موقعیّتهای مختلف هشیار میشود. پس میتوان گفت که هشیاری با هیجان آغاز میشود. امّا گونهای از هشیاری که منحصراً در تغییرات بدنی متمرکز است؛ تغییراتی که شرایط این هشیاری را تعیین میکنند و به نظر میرسد که علّت وجودی آن هستند. لذا در این دیدگاه، تحوّل، هوش و عاطفه همگامند و متقابلاً بر یکدیگر اثر میگذارند.(منصور و دادستان، 1371) نتیجه آنکه حرکت به مثابهٔ واکنشی هیجانی موجب «کشف فضا» به منزلهٔ جلوهای از هوش میشود و فعّالیّت و تکاپوی کودک، زمینه را برای تحوّل شناخت در وی فراهم میآورد.
همگامی هوش و عاطفه از چشم انداز روش شناختی نیز مورد توجّه قرار گرفته است؛ به طور کلّی از دو نوع متمایز روشِ شناختی واگرا در پیوند با خلّاقیّت یاد شده است:
«سرد» و «داغ». روشِ شناختی واگرای «سرد» به روی آورد حلّ مسأله مهاریافته نسبت به محرّک مرتبط است؛ در حالی که روش شناختی واگرای «داغ»، آزادتر و دارای پاسخ برانگیختهتر و متضمّن هیجان بیشتر نسبت به محرّک است. در همهٔ سطوح، تواناییهای همگرا از قدرت پیش بینی کمی برای ظرفیّتهای واگرا برخورداربودند.(اسپاتز، 1972)بهسازیارجحیّت مربوط به «روشِ شناختی» در «رویارویی با پیچیدگی» موجب موفقیّت هر برنامهٔ پرورشی خلّاقیّت در جهت گسترش سیّالی و انعطاف پذیری کلامی میشود. این برنامهها بر «دریافت حسّی مسایل »، «بازشناسی مسایل واقعی» و «عقیده یابی» تأکید میورزند.(رنه و رنه، 1971( علاوه بر آن، «روش کسب دانش» با شیوهٔ حلّ مسألهٔ خلّاقانه، مهارتهای اندیشهٔ خلّاقانه (واگرا و همگرا) و «بازخورد» مرتبط است.(باسادور و همکاران، 1990)
«بازخورد» به جنبهٔ شناختی (شامل اشراق)، نگرش و ملاحظات عاطفی (انگیزش و هیجان) اشاره دارد. برخی مطالعات، موانع خلّاقیّت و بازخوردهای خلّاقانه را مورد بحث قرار دادهاند.(دیویس، 1999) همچنین به رابطهٔ بازخورد خلّاقانه و راه رویارویی با پدیدهٔ پیری نیز توجّه شده است.(لاندائو و مائوز، 1978) باورهای شخص خلّاق، شامل کوشش برای اندیشه در عقاید نو، سعی در افزودن عقاید جدید به نگرشهای موجود(ماستن، 1989) «عقیدهیابی »(رنه و رنه، 1971)، «سیّالی عقیدتی»(آیزاکسن، 1977)، «باورهای فراعادی»(تالبورن، 2000) بازخوردهای مذکّرگرایانه در میان زنان خلّاق(هلسون، 1973) میشود. به نظر میرسد در برخی موارد، رابطهٔ میان خلّاقیّت و نگرش یک پیوند دوسویه باشد. مطالعات حاکی از آن است که بارش ذهنی باعث افزایش قابل ملاحظهای در کمیّت و کیفیّت نظرها و عقاید میشود.(میدو و پارنز، 1959) از این رو، نظام روانی فرد خلّاق با «جزم اندیشی» سازگار نیست. فرد جزم اندیش نمیتواند نوآور باشد.(گلداسمیت، 1984) برخی پژوهشگران ویژگی «دلیری برای بررسی عقاید» را مطرح میکنند.(ترفینگر، 2004)
عدم جزم اندیشی یا به تعبیری واگرایی اندیشه و دلیری برای بررسی عقاید به منزلهٔ یک ویژگی شخصیّتی میتواند در ساختاری واحد جای گیرد. بنابراین بررسیها نشان میدهند که شخصیّت با اندیشهٔ واگرا رابطه دارد.(دیویس، 1989) اندیشهٔ واگرا به مثابهٔ یک ویژگی هیجانی مورد بررسی قرار گرفته است.(لاوکی، 1992) بر پایهٔ برخی شواهد، هنگامی که فقط به هوش کلامی عمومی دانشجویان توجّه میشود، اندیشهٔ واگرا تابعی از متغیّرهای شخصیّتی برونگردی - درونگردی و روان آزردگی - استواری است. نتایج نشان میدهند به طور کلّی سیّالی کلامی روان آزردهها (چه برونگردها و چه درونگردها) نزدیک به افرادی است که از شخصیّت بسیار استواری برخوردارند؛ امّا در میان کسانی که دارای استواری شخصیّت هستند، سیّالی کلامی برونگردها بیش از درونگردهاست.(سیپیو، 1971)یافتههای دیگر نیز نشان میدهند که خلّاقیت با برونگردی رابطه دارد؛ امّا مستقلّ از گرایش به روان آزردگی است. (شریفی، 1383) بنابراین به نظر میرسد خلّاقیّت ممکن است به درونگردی _ برونگردی مرتبط باشد؛ امّا بستگی به روان آزردگی-استواری شخصیّت ندارد. بلکه تابعی از تعامل درونگردی- برونگردی و روان آزردگی- استواری شخصیّت است. به بیان دیگر خلّاقیّت (به ویژه سیّالی کلامی) گرچه در میان برونگردهای دارای شخصیّت استوار، بیشتر است؛ امّا میتواند با روان آزردگی همراه باشد. بنابراین یافتهها، رابطهٔ میان سطح مهارگرایی و تنیدگی را با بروز خلّاقیّت نشان میدهند.(کانوی و همکاران، 1992)
این شخصیّت استوار برونگرد، زمینه را برای پی ریزی چشم انداز واگرا فراهم میآورد. از این رو، مطالعات نیز نشان میدهند به طور کلّی نظام شخصیّتی فرد خلّاق به گونهای است که با حفظ فاصله از مسأله و بهرهگیری از همه چشم اندازها، قادر است ارزشها، عقاید و باورهای متعارض را در خود، یکپارچه سازد و آنها را در مسیر عملی خاصّی همگرا و منسجم کند. این ویژگی از مشابهتهای اساسی میان فرد خلّاق با یک مشاور مجرّب ورزیده به شمار میآید.(کارسون، 1999) مسیر عملی خاصّ همراه با فعّالیّت است. بر اساس کاوشها، فعّالیّت با «تکانشگری» و «ازخودپدیدآورندگی» نیز همراه است. در یک بررسی، رابطهٔ میان فعّالیّت سازمانی با تخیّل مورد مطالعه قرار گرفت. در ویژگیهای یک فرد فعّال سازمانی این خصایص مشهود است: 1) واقعیّت نامحسوس و رمزی را ترجیح میدهد، 2) دارای شهود است، 3) به نقش علّیّتی خود باوردارد، 4) ازخود پدیدآورنده است، 5) تکانشگر است، 6) پدیدآوریش گونهگونی دارد.(ایورد، 1977)
بی تردید حفظ فاصله از مسأله و بهره گیری از همهٔ چشم اندازها، بارش ذهنی، کوشش برای اندیشه در عقاید نو، سعی در افزودن عقاید جدید به نگرشهای موجود، سیّالی عقیدتی، بازخوردهای مذکّرگرایانه در میان زنان خلّاق و عدم جزم اندیشی به معنای وجود نوعی «رهایی و گشودگی درونی» است. چنان که پیش از این ذکر شد، خلّاقیّت به منزلهٔ یک ظرفیّت انسانی مستلزم وجود سلامتی روانی است. هنگامی که یک فرد به ظرفیّت بالاتری برای «احساس»، «رهایی درونی»، «گشودگی» و «آسانبیانگری» نایل آید، امکان تحقّق این قابلیّت انسانی حاصل میآید. سه زمینهٔ اساسی برای پی ریزی فرایند اندیشهٔ افراد برجسته در «خودشکوفایی» لازم است: الف)«حسّاسیّت» ب)«همکاری» ج) «توانایی پدیدآوری خوشایند». معمولاً رفتارهای مقابلهای متنوّعی در رویارویی با مسایل نو به کار میرود که به ویژه درخور افراد دارای بهداشت روانی و «خودشکوفایی» است.(پارنز، 1971)
همچنین، هماویختگی «خود» با جنبههای عاطفی، حرکتی، شناختی و محیطی یک نکتهٔ قابل ملاحظه است: بازی(به منزلهٔ یک ویژگی درهم آمیختهٔ حرکتی_تجربی)، کنجکاوی و خودمختاری را رشد میدهد، آگاهی نسبت به خود و روابط اجتماعی را پی میریزد، خودارجدهی و حسّ قدرت شخصی را میسازد، پایههای موفقیّت و شایستگی را بنیاد میریزد و به شکل گیری تفاوتهای ارزشمند در فرد یاری میدهد.(دریو، 1992)
به عبارت دیگر، «خود» در خلّاقیّت، هماویخته با شرایط محیطی، شناختی و ملاحظات انگیزشی و هیجانی است. چنان که مفهوم «خودتعیینکنندگی»134، بیان میدارد: کسانی که در خلّاقیّت برجستهترند، تعیینکنندگی بالاتری نیز دارند و والدین افراد خلّاق نیز از تعیینکنندگی فرزند پشتیبانی میکنند. از این رو، افراد خلّاق به کوشش بیشتر برای ادلّهٔ تعیینکنندهتر گرایش دارند.(شلدون، 1995؛ ریان و دسی، 2000) به طور کلّی «خود» در کنار ملاحظات محیطی بر روی انگیزه تأثیر دارد؛ چنان که میدانیم انگیزهٔ افراد خلّاق از خصایص شخصیّتی نشأت میگیرد و از رضایت خانوادگی و خودارجدهی تأثیر میپذیرد.(هلسون، 1999)
علاوه بر آن، انگیزه در کنار شخصیّت حتّی بر فعّالیّتهای بارش ذهنی گروهی نیز مؤثّر است.(بوچارد، 1972) از این رو «روابط با دیگران»، «آگاهیها» و «عقاید» به گونهای که سبب تعالی شود، برای «شور و خونگرمی» (به منزلهٔ یک مؤلّفهٔ هیجانی لازم برای خلّاقیّت و اندیشهٔ نقّاد) ضرورت دارد.(کولن، 1984)
همهٔ اینها با یک تعبیر کلّی به معنای سازش یافتگی فرد و محیط است. بر اساس روی آورد آموزشی و پرورشی، تقویّت خلّاقیّت بستگی به دو مؤلّفه دارد: نخست جنبههای فردی، این که چطور یک شخصیّت چالشگر شکل میگیرد و دوم تمرکز بر جامعه (یا محیط)(دریول، 1999) علاوه بر آن مفهوم «هماهنگی فرد – محیط» نیز به همین نکته اشاره دارد.
بنابراین ویژگی «کنجکاوی» به مثابهٔ تبلوری از هماویختگی عاطفی و شناختی خلّاقیّت از یک طرف با پایههای انگیزشی خلّاقیّت درهم آمیخته و از دیگرسو با «تجربه پذیری» و «کاوشگری» پیوند دارد. پرسشهای کنجکاوانه، به طور کلّی اندیشه برانگیزند(آرنون، 2003) و این انگیزه در کنار دانش و خصایص دیگر موجب رشد فرد خلّاق میشود.(اشترنبرگ و لوبارت، 1995)رشد فرد خلّاق میتواند به معنای «خودشکوفایی» باشد.این گونه است که بر پایهٔ «رویآورد انسانگرایانه»، رفتار خلّاقانه برای آنکه به «خودشکوفایی» منجرشود، به تلاشهای شخص بستگی دارد.(وودمن، 1981)
از این رو، چنان که بیان شد، «انگیزهٔ یکپارچه و نیرومند حاصل از کنجکاوی کاوشگرانه به مثابه یک نیروی روانی بالقوّهٔ انفجاری برای فعّالیّتهای ارتجالی، برانگیخته میشود و با وجود فضایی آزاد در محیط، آگاهی تجربی لازم برای اندیشه را پدید میآورد و منجرّ به خودشکوفایی میگردد و بدین گونه خلّاقیّت در آدمی جلوه میکند».