پرش به محتوای اصلی

۲۹. 2. ظرفیّت‌های شناختی (بخش 15)

از کتاب پویایی تجربهٔ معنوی · نوشته دکتر ناصرالدّین کاظمی حقیقی ۹ دقیقه مطالعه

فیزیکالیسم به عنوان یک دیدگاه فلسفی بر این باور است که همه پدیده‌ها، از جمله ذهن و هیجانات، در نهایت به فرآیندهای فیزیکی و مادی قابل تقلیل هستند. اما نظریه‌های روان‌شناختی مانند نظریه‌های «لازاروس»، «مندلر» و «واینر» چالش‌ها و محدودیت‌هایی را برای این دیدگاه ایجاد می‌کنند. این نظریه‌ها بر تعامل پیچیده‌ شناخت، هیجان و رفتار تأکید دارند و نشان می‌دهند که نمی‌توان همه جنبه‌های ذهن و هیجان را صرفاً به فرآیندهای فیزیکی فروکاست.

نظریه کنون بارد

نقد فیزیکالیسم بر اساس نظریه «کنون-بارد» می‌تواند از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گیرد، چرا که این نظریه، برخلاف تقلیل‌گرایی صرف فیزیکالیستی، بر پیچیدگی و هم‌زمانی فرآیندهای ذهنی و فیزیولوژیکی تأکید دارد. فیزیکالیسم به عنوان دیدگاهی که تمام پدیده‌ها، از جمله احساسات، آگاهی و ذهن، را به فرآیندهای فیزیکی یا بیولوژیکی تقلیل می‌دهد، با محدودیت‌هایی روبه‌رو است که نظریه «کنون-بارد» آن‌ها را برجسته می‌کند.

بر اساس نظریه «کنون-بارد»، احساسات و واکنش‌های بدنی فرایندهای پیچیده‌ای هستند که به طور هم‌زمان و مستقل از هم رخ می‌دهند. این نظریه چالش‌های مهمی برای فیزیکالیسم ایجاد می‌کند، از جمله: ناتوانی فیزیکالیسم در توضیح هم‌زمانی احساسات و واکنش‌های فیزیولوژیکی؛ ناکامی در توضیح کیفیات ذهنی؛ عدم توانایی در پاسخ به مسئله آگاهی و تجربه ذهنی.

به طور کلی، نظریه «کنون-بارد» نشان می‌دهد که شاید واقعیت انسانی فراتر از تقلیل به فرآیندهای فیزیکی باشد و نیازمند چارچوبی جامع‌تر باشد که هم سطوح فیزیکی و هم سطوح ذهنی را در بر گیرد.

۱. مسأله هم‌زمانی و پیچیدگی تجارب احساسی

نظریه «کنون-بارد» نشان می‌دهد که احساسات و واکنش‌های فیزیولوژیکی به صورت هم‌زمان و موازی رخ می‌دهند و یکی علت دیگری نیست. این نکته با دیدگاه فیزیکالیسم که معمولاً به دنبال تقلیل احساسات به واکنش‌های صرفاً فیزیولوژیکی (مانند آزاد شدن هورمون‌ها یا تحریک نورون‌ها) است، در تضاد قرار می‌گیرد.

فیزیکالیسم توانایی توضیح این هم‌زمانی را ندارد و به سختی می‌تواند نشان دهد چگونه مغز، بدون فرآیندهای ذهنی مستقل، به طور هم‌زمان دو فرآیند متفاوت را مدیریت می‌کند.

این چالش نشان می‌دهد که شاید علاوه بر فرآیندهای فیزیکی، سطوح دیگری از واقعیت (مانند سطح ذهنی یا غیرمادی) در کار باشند.

۲. نقش مغز به عنوان عامل مرکزی

بر اساس نظریه «کنون-بارد»، تالاموس نقش مرکزی در تجربه احساسات و واکنش‌های بدنی دارد. این دیدگاه با تأکید بر پیچیدگی مغز، نشان می‌دهد که احساسات فراتر از تقلیل ساده به یک فرآیند فیزیکی هستند.

فیزیکالیسم به مغز به عنوان یک ماشین بیولوژیکی نگاه می‌کند که صرفاً تحت قوانین فیزیکی عمل می‌کند. اما نظریه کنون-بارد نشان می‌دهد که مغز نقش فعالی در هم‌زمان کردن و پردازش جنبه‌های مختلف تجربه انسان دارد، که ممکن است نیاز به دیدگاه‌های فراتر از صرفاً فیزیکی داشته باشد.

۳. مسأله کیفیات ذهنی

«کنون-بارد» به طور غیرمستقیم مسأله کیفیات ذهنی (مانند احساس ترس، شادی، یا خشم) را نیز به چالش می‌کشد. اگرچه این نظریه به هم‌زمانی واکنش‌های فیزیولوژیکی و احساسی اشاره دارد، به طور ضمنی بیان می‌کند که تجربه احساسی به صورت ذهنی و درونی (نه صرفاً فیزیکی) درک می‌شود.

فیزیکالیسم نمی‌تواند توضیح دهد که چرا و چگونه این تجربه ذهنی ایجاد می‌شود. اگر احساسات فقط نتیجه واکنش‌های فیزیکی باشند، تجربه ذهنی (مثل احساس ترس) چگونه به وجود می‌آید؟

این نشان می‌دهد که ممکن است کیفیات ذهنی غیرقابل تقلیل به فرآیندهای فیزیکی باشند.

۴. تفاوت میان علیت فیزیکی و تجارب ذهنی

نظریه «کنون-بارد» نشان می‌دهد که واکنش‌های فیزیولوژیکی و احساسات ذهنی هر دو ناشی از یک مرکز پردازش (تالاموس) هستند، اما این دو تجربه از نظر ماهیت متفاوت‌اند: واکنش فیزیولوژیکی (مثلاً افزایش ضربان قلب) قابل اندازه‌گیری و فیزیکی است؛ احساس ذهنی (مثلاً ترس) ماهیتی ذهنی دارد و به طور مستقیم قابل مشاهده یا اندازه‌گیری نیست.

فیزیکالیسم نمی‌تواند توضیح دهد که چگونه چنین تفاوت‌های ماهوی در چارچوبی صرفاً فیزیکی توضیح داده می‌شوند.

۵. نقش هم‌زمانی در رد تقلیل‌گرایی ساده‌انگارانه

فیزیکالیسم معمولاً فرض می‌کند که احساسات نتیجه فرآیندهای خطی و تقلیل‌پذیر (مانند واکنش شیمیایی یا نورونی) هستند. اما نظریه «کنون-بارد» نشان می‌دهد که احساسات و واکنش‌های بدنی هم‌زمان و مستقل رخ می‌دهند، که این پیچیدگی ممکن است با اصول ساده فیزیکالیسم سازگار نباشد.

اگر این فرآیندها مستقل از هم هستند و توسط یک مرکز مرکزی مدیریت می‌شوند، چگونه فیزیکالیسم می‌تواند بدون پذیرش سطوح دیگری از واقعیت (مانند ذهنی یا پدیدارشناختی) این مسئله را توضیح دهد؟

۶. مسأله آگاهی

نظریه «کنون-بارد» به طور ضمنی به «آگاهی از احساسات» اشاره دارد. وقتی فرد احساس ترس می‌کند، نه تنها واکنش فیزیکی دارد، بلکه از این واکنش آگاه است و آن را به عنوان «ترس» تجربه می‌کند.

فیزیکالیسم نمی‌تواند به وضوح توضیح دهد که چگونه آگاهی (به‌عنوان یک پدیده ذهنی) از فرآیندهای فیزیکی به وجود می‌آید. نظریه کنون-بارد، با تأکید بر هم‌زمانی احساسات و واکنش‌ها، نشان می‌دهد که آگاهی از این دو، سطحی فراتر از فیزیک دارد.

نظریه والن

بر اساس نظریه «هنری والن»، محدودیت‌های فیزیکالیسم در توضیح تحوّل روانی-حرکتی و هیجانی انسان به وضوح آشکار می‌شود. در این نظریه، تحوّل انسانی فراتر از صرفاً فرایندهای فیزیکی و بیولوژیکی است و به تعامل پیچیده‌ای میان جنبه‌های جسمانی، هیجانی و روانی توجه دارد. محدودیت‌های فیزیکالیسم بر اساس این نظریه عبارتند از:

ناتوانی در توضیح نقش هیجانات در تحوّل روانی

فیزیکالیسم نمی‌تواند توضیح دهد که چگونه هیجانات به‌عنوان یک بُعد غیرمادی، تحوّل روانی و اجتماعی انسان را شکل می‌دهند. در نظریه «والن»، هیجان‌ها نقش کلیدی در آغاز و هدایت هشیاری و تعامل با محیط دارند، اما فیزیکالیسم این جنبه‌ها را تنها به تغییرات فیزیولوژیکی محدود می‌کند.

بی‌توجّهی به ارتباط میان هیجان و تنود

بر اساس نظریه «والن»، تنود یا تنش عضلانی پایه‌ای برای هیجانات است و تغییرات در تنود مستقیماً به واکنش‌های عاطفی و هیجانی مرتبط است. فیزیکالیسم معمولاً قادر نیست این ارتباط میان جسم و هیجان را به‌طور کامل توضیح دهد.

عدم درک تعامل میان هوش و عاطفه

در نظریه «والن»، تحوّل هوش و عاطفه همزمان و متقابلاً بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند. این تعامل پیچیده در فیزیکالیسم نادیده گرفته می‌شود، زیرا این دیدگاه عموماً هوش را به فعالیت‌های مغزی و بیولوژیکی محدود می‌کند.

ناتوانی در توضیح حس هشیاری نسبت به خود

بر اساس نظریه «والن»، هشیاری نسبت به خود از طریق تعامل عاطفی و روانی با محیط شکل می‌گیرد و به تحولات پیچیده‌تر در نوجوانی و بزرگسالی منجر می‌شود. فیزیکالیسم نمی‌تواند این فرایند را که شامل ابعاد ذهنی و غیرمادی است، به‌طور کامل درک و توجیه کند.

نادیده گرفتن بعد اجتماعی هیجانات

«والن» تأکید دارد که هیجانات تنها در محیط انسانی و از طریق ارتباط با دیگران معنا پیدا می‌کنند. فیزیکالیسم با تمرکز بر مکانیزم‌های فردی و بیولوژیکی، نمی‌تواند این بعد اجتماعی و بین‌فردی هیجانات را توضیح دهد.

تضاد میان هیجان و فعالیت‌های تحوّل‌یافته‌تر

در نظریه «والن»، هیجانات در آغاز زندگی نقشی کلیدی دارند، اما با گذر زمان باید در فعالیت‌های پیچیده‌تر و عقلانی‌تر ادغام شوند. فیزیکالیسم در توضیح این فرایند که شامل تعارض و هماهنگی میان جنبه‌های مختلف روانی و هیجانی است، دچار کاستی می‌شود.

به طور کلی، نظریه «والن» محدودیت‌های فیزیکالیسم را با تأکید بر نقش اساسی هیجان، تعاملات روانی-حرکتی و رشد هشیاری برجسته می‌کند و نشان می‌دهد که تحوّل انسانی نیازمند دیدگاهی جامع‌تر است که فراتر از صرفاً فرایندهای فیزیکی و زیستی باشد.

نظریه لازاروس

نظریه «لازاروس» بر ارزیابی شناختی و نقش آن در ایجاد هیجان‌ها تأکید دارد. این نظریه نشان می‌دهد که هیجان‌ها تنها پاسخ‌های فیزیولوژیکی نیستند، بلکه بر اساس ارزیابی‌های پیچیده شناختی شکل می‌گیرند. از این منظر:

معنای ذهنی و فردی رویدادها

«لازاروس» بر این باور است که تجربه هیجان‌ها وابسته به معنای ذهنی رویدادها برای فرد است. فیزیکالیسم، که بر فرایندهای مادی تأکید دارد، ممکن است نتواند این معانی ذهنی و فردی را تبیین کند.

پویایی ارزیابی

ارزیابی شناختی فرآیندی پویا است که در طول زمان تغییر می‌کند. فیزیکالیسم ممکن است در توضیح این انعطاف‌پذیری شناختی و تأثیر آن بر هیجان‌ها محدود باشد.

تجربه‌های درونی و غیرقابل مشاهده

هیجان‌ها و ارزیابی‌ها، در بسیاری از موارد، تجربه‌هایی درونی هستند که نمی‌توان آنها را مستقیماً به فرآیندهای فیزیکی تقلیل داد.

نظریه شناختی-انگیزشی آرنولد

«آرنولد» بیان می‌کند که احساسات از ارزیابی شناختی فرد نسبت به موقعیت‌ها ناشی می‌شوند و این ارزیابی‌ها بر اساس تجربه، فرهنگ، و شخصیت فرد شکل می‌گیرند.

ارزیابی‌های شناختی، که پایه ایجاد احساسات هستند، جنبه‌هایی ذهنی و غیرمادی دارند و به‌سختی می‌توان آن‌ها را به فرایندهای فیزیکی مغز تقلیل داد.

فیزیکالیسم نمی‌تواند تأثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی بر ارزیابی‌های شناختی و در نتیجه بر احساسات را توضیح دهد. برای مثال، دو فرد از فرهنگ‌های مختلف ممکن است یک موقعیت مشابه را به‌طور کاملاً متفاوت ارزیابی کنند و احساسات متفاوتی تجربه کنند.

نظریه احساسات پلاچیک

نظریه «پلاچیک» بر چندبعدی بودن احساسات و نقش آن‌ها در بقا تأکید دارد. او نشان می‌دهد که احساسات تنها به تغییرات فیزیولوژیکی محدود نمی‌شوند و شامل عوامل شناختی و رفتاری نیز هستند.

فیزیکالیسم قادر نیست پیچیدگی احساسات ترکیبی و روابط متقابل بین احساسات را به‌طور کامل توضیح دهد. برای مثال، ترکیب احساسات (مانند اعتماد + شادی = عشق) یا شدت‌های مختلف احساسات (مانند تفاوت بین ترس و وحشت) به عوامل روان‌شناختی و زمینه‌های اجتماعی نیز وابسته است، که فیزیکالیسم نمی‌تواند آن‌ها را در یک مدل بیولوژیکی ساده توضیح دهد.

نظریه چهار عاملی پارکینسون

پارکینسون احساسات را شامل چهار بعد اساسی (ارزیابی شناختی، واکنش فیزیولوژیکی، تجربه ذهنی، و رفتار آشکار) می‌داند. این نظریه بر اهمیت تعامل این ابعاد در ایجاد احساسات تأکید دارد.

فیزیکالیسم بر واکنش‌های فیزیولوژیکی (مانند تغییر ضربان قلب یا فعالیت مغزی) تمرکز دارد، اما نمی‌تواند به‌طور کامل تجربه ذهنی یا معنای شخصی احساسات برای فرد را توضیح دهد.

ارتباط میان ابعاد مختلف احساسات (برای مثال، تأثیر تجربه ذهنی بر رفتار آشکار) به عوامل روان‌شناختی وابسته است و در چارچوب فیزیکالیسم تقلیل‌گرا توضیح‌پذیر نیست.

نظریه دو‌عاملی شاختر-سینگر

نقد فیزیکالیسم از دیدگاه نظریه دو‌عاملی «شاختر-سینگر» می‌تواند به شکل زیر تحلیل شود:

فیزیکالیسم بیان می‌کند که همه جنبه‌های ذهن و تجربه انسانی، از جمله هیجانات، کاملاً قابل تقلیل به فرآیندهای فیزیکی و بیولوژیکی در مغز و بدن هستند. اما نظریه «شاختر-سینگر» نشان می‌دهد که تجربه هیجان تنها به عوامل فیزیکی محدود نمی‌شود، بلکه به یک فرآیند تفسیر شناختی نیز وابسته است. این نظریه بر تعامل میان حالت‌های فیزیولوژیکی و تعبیر شناختی تأکید دارد، که هر دو برای تجربه هیجان ضروری هستند.

بر اساس این نظریه، هیجان نمی‌تواند به طور کامل از طریق فرآیندهای فیزیولوژیکی توضیح داده شود، زیرا برانگیختگی فیزیولوژیکی (مانند افزایش ضربان قلب یا ترشح آدرنالین) تنها بخشی از معادله است. تفسیر شناختی ما از این حالت‌های فیزیولوژیکی، مانند اینکه آیا آنها را به شادی، ترس یا خشم نسبت می‌دهیم، به تجارب قبلی، زمینه اجتماعی و فرهنگی و پردازش ذهنی ما بستگی دارد.

این دیدگاه نشان می‌دهد که تجربه هیجان دارای ابعاد ذهنی و تفسیری است که نمی‌توان آن‌ها را صرفاً به عملکردهای فیزیکی تقلیل داد. بنابراین، نظریه «شاختر-سینگر» از این ایده حمایت می‌کند که ذهن و هیجان‌های انسانی نمی‌توانند صرفاً به عناصر فیزیکی فروکاسته شوند، و نقدی بر موضع تقلیل‌گرایانه فیزیکالیسم وارد می‌کند.