۳. نظام یافتگی
دانش پدیدهای ذاتاً یکپارچه است؛ گرچه ممکن است به ظاهر پراکنده و متفرّق به نظر رسد. یکپارچگی دانش در ماهیّت حق_مداری آن نهفته است. به عبارت دیگر، کانون غایی و نهایی همه حیطههای علمی به اقتضای نورانیّت ذاتی دانش در روشنگری و بیان حقّ است. تکثّر گرایی ظاهری آنچه که به عنوان علم قلمداد میشود، میتواندبه سردرگمی بشر منجرّ گردد. ماهیّت علم همان یکپارچگی اش است.
این حقیقت شامل دانش روانشناسی نیز میشود. یعنی روشهای تحقیق در دانش روانشناسی ناگزیر در جست و جوی نظام یافتگی پدیدههای روانی تمرکز مییابند.
افزون بر آن، یکپارچگی بر هستی انسان نیز چیرگی و سیطره دارد. آدمی گرچه دارای اجزای مختلف و پراکندهای است، امّا این ابعاد به منزلهٔ یک کلّ، از هماهنگی، انسجام، یکپارچگی و «نظام یافتگی» برخوردارند: شخصیّت، شناخت، نگرش، انگیزه و ویژگیهای بدنی.
واقعیّت آن است که در عالَم تعیّن صرفاً نظام روان یکپارچهٔ متعامل وجود دارد که غیر قابل تجزیه و انفکاک است؛ یعنی در جست و جوی هر حقیقتی پیرامون هستی انسان، همواره نه با تفکیک ابعاد، بل با ماهیّت یکپارچه نظام روانی رو به رو هستیم.
در واقع پایههای هفتگانه با تعامل ماهوی در یکدیگر تنیده و هماویخته و یکپارچه میشوند و سپس نظام روان را پی میریزند.
تفکیک نظام روان به دامنهها امری قراردادی و تعیینی است که ناچار در مسیر بررسیهای تخصّصی و شاخه شاخه شدهٔ این علم حاصل شده است. حال آن که دامنههای روانشناختی (شخصیّتی، شناختی، نگرشی، عاطفی و رفتاری) قلمروهایی متعامل هستند که به پی ریزی و شکل گیری هویّت فرد میانجامد.
وجود و هستی آدمی از سازمانی نظام یافته برخوردار است؛ پراکندگی و لجام گسیختگی ندارد؛ جمع سادهای از اجزاء نیست که در ترکیب ساده به یکدیگر پیوند یافته باشد. این نظام یافتگی بر پایهٔ تعادل واقع است.
لذا در چشم انداز تعاملی اعتقاد بر وحدت عناصر و یکپارچگی اجزاء است؛ یعنی با تمرکز بر بخشها و اجزاء پدیده نمیتوان به تبیین قابل قبولی دست یافت؛ بلکه میباید در قالبی در هم تنیده و یکپارچه از عناصر، به حقیقت آنها دست یابیم.
در حقیقت پایه ریزی و استواری روان در نظام یافتگی آن است و به مثابهٔ یک نظام، در برگیرندهٔ اجزاء و مؤلّفههای منسجم و هماهنگ است. عدم تجانس اجزاء و عناصر به زوال تدریجی آن میانجامد. این نهاد مانند هر نهاد دیگری از شاکلهای خاصّ برخوردار است و کارکردها نیز از مقتضیات درونی شاکله برمی خیزد.
به تعبیر دیگر، شناخت همان شخصیّت است؛ نگرش همان عاطفه است؛ رفتار همان شناخت است؛ نظام ارزشی همان عاطفه است که به اعتبارات خاصّی یکی از این ابعاد مورد توجّه و برّرسی واقع میشود.
به عنوان یک مثال بارز و مبرهن، میان مراحل تحوّل شخصیّت و مراحل تحوّل شناخت وجود دارد. نیل به سطوح عالی شناخت مستلزم حرکت استکمالی روان است و بدون پیمودن راه تکاملی فطرت، شناخت در آدمی در مراحل نازل متوقّف میشود و در سطوح ابتدایی محدودیّت مییابد. (کاظمی، 1396، زمینه روانشناسی تعاملی، صفحات 10-22)
پیشینهٔ مفهوم پردازیهای تعاملی
نظریههای تعاملی شخصیّت
«نظریه شناختی عاطفی شخصیت» متعلق به «والتر میشل» بر تعامل میان فرایندهای شناختی و عاطفی با شرایط محیطی در شکل گیری شخصیت تأکید دارد. شخصیت از ویژگی ثبات برخوردار است اما رفتار تابع موقعیت است و تغییر میکند.
رویکرد شناختی یک چشم انداز مهم شخصیتی است که نظریات سازه شخصی کلی، خویشواره و طرحواره جنسیت را در برمی گیرد.(هیلگارد، 474-480)
این رویکرد از ساختارهای شناختی برای توضیح تفاوتهای فردی استفاده میکند: چگونه میتوان شخصیت را بدون اشاره به شناختها تبیین کرد.
رویکرد شناختی به شخصیت بر این اساس استوار است که تفاوت شخصیت مردم ناشی از تفاوت روش آنها در بازنمایی ذهنی اطلاعات است. مفاهیمی که شخص برای تفسیر خود و جامعه به کار میبرد، الگوهای متمایز و اختصاصی تفکر و هیجان و رفتار آدمی را پی میریزد که شیوه و سبک تعامل او را با محیط میسازد.
در نظریه سازه شخصی «کلی» تأکید بر برداشت و دریافت فرد از ویژگیهای دیگران است که تدریجا تفاوتهای رفتاری به سازههای متفاوت شخصیتی میانجامد.(هیلگارد، 474) بدین ترتیب، تفسیر شخص از دنیا پی ریزی میشود و هرکس مجموعه ای اختصاصی و بی همتا از سازههای شخصی را جهت تفسیر و پیش بینی رویدادها به کار میبرد. تفاوت تفسیرها از دیگران منجر به تفاوتهای رفتاری میشود و این تفاوتهای رفتار، تفاوتهای شخصیتی را میسازد.
مفهوم نظری «خویشواره» یکی از مفهوم پردازیهای تعاملی در قلمرو شخصیت قلمداد میشود. «خویشواره»، ساختاری شناختی برای ادراک، سازماندهی، پردازش و بهره برداری از اطلاعات است. بر اساس طرحوارهها، رفتارهای متفاوت شکل میگیرند؛ اما خویشواره به معنای تعمیمهای شناختی برگرفته از تجارب درباره خویش است که راهنمای سازماندهی و پردازش اطلاعات مربوط به خود را تشکیل میدهد.(هیلگارد، 476)
در چشم انداز انسان نگرانه شخصیت بر وجود تجارب ذهنی آدمی، خودباوری و تحقق خود تأکید میشود.
در نظریه «الیس» نیز به تعامل میان شناخت، رفتار و هیجان در تکوین شخصیت تأکید میشود. فرد بر اساس رویدادهای زندگی نوعی باور نسبت به آنها پردازش میکند. میان برانگیزاننده و پیامد، باور فرد وجود دارد. بر اساس این رویکرد، یک الگوی درمانی پیشنهاد و پی ریزی میشود: «درمان منطقی عقلانی» بر نقش کلام بر عاطفه تأکید میشود. تغیییرات در مفاهیم کلامی در وضع عاطفی دگرگونی پدید میآورد.عواطف آدمی در سیطره ظرفیتهای شناختی است. عواطف یا انگیزشها و هیجانها نوعی پیشداوری و ارزشیابی است که بر طرز تفکر آدمی و چگونگی ظرفیتهای کلامی و مفاهیم ذهنی وی استوار است.(اصول و فنون رواندرمانی، اخوّت ولی الله ص 102-104)
ماهیّت تعاملی شناخت و یادگیری
از عمده ترین نظریاتی که بر ماهیت تعاملی یادگیری تأکید دارد، «نظریه شناختی اجتماعی» است. این نظریه در ابتدا به عنوان نظریه یادگیری اجتماعی مطرح شد و سپس در دهه هشتاد میلادی به رخداد یادگیری در یک بافت اجتماعی با تعامل پویا و متقابل در «شخص»، «محیط» و «رفتار» توجه نمود. هر اکتسابی در فرد، متأثر از ملاحظات اجتماعی و تقویت اجتماعی برونی و درونی است که موجب نگهداری رفتار میشود.تجارب گذشته بر روی تقویتها، انتظارات و همه آنچه درشکل گیری رفتار نقش آفرین هستند، مؤثرند. مؤلفههای تعاملی این نظریه مشتمل بر «انتظارات»، «جبر متقابل»، «ظرفیت رفتاری»، «یادگیری مشاهده ای»، «تقویتها»، و «خودکارآمدی» است.(رج: السون، هرگنهان، 1392)
نظریه دیگر «نظریه یادگیری وضعیتی»3است که بر اساس دیدگاه «لاو» و «ونگر»، یادگیری یک فرایند اجتماعی محسوب میشود. تعامل این عناصر موجب یادگیری میشود: «محتوا»(اصول و فرایندهای یک آموزه)، «موقعیت» (شرایط، ارزشها و مقتضیات محیطی)، «جامعه» (جمعی که با مشارکت به یادگیرند در پدیدآوری دانش کمک میکنند). (رج: اوبراین و باتیستا، 2020)