۴۴. مبانی مشارکت نخبگان در سیاستگذاری فرهنگی: پذیرش اجتماعی مشارکت فرهنگی نخبگان و ملازمات آن
«کانون کوششهای مربوط به جلب مشارکت نخبگان به منظور سیاستگذاری فرهنگی آن است که به طور کلّی زمینهها و بسترهایی فراهم آید که مشارکت فرهنگی نخبگان از سوی جامعه پذیرفته شود. بدین معنا که:
1) در ساختار اداری جامعه به نخبگان اولویّت دهی شود.
2)نخبگان بومی هر منطقه جغرافیایی باید در صف مقدّم سیاستگذاری فرهنگی واقع شوند.
3) شرایط اجتماعی با خواستههای نخبگان به مشارکت فرهنگی همخوان باشد.
4) دیدگاههای نخبگان در قلمرو فرهنگ، عملی شود».
نخبه بومی در حیطه شناختی در پی مطالعات مقایسه ای و تکوینی فرهنگ و تمدن ایرانی و نشانه شناسی بیماریهای آن است و موضوعاتی از قبیل علل سیر قهقهرایی، رکود علم، فلسفه فناوری فرهنگ فرهنگ سیاسی مذهب موانع سرمایه داری جامعه مدنی مردم سالاری در ایران پژوهش میکند و کار خود را از همین واقعیت موجود ایران شروع میکند و به همین دلیل تئوری دگرگونی او تدریجی و اصلاحی است. در مقابل نخبه جهانشهر بیشتر خود را شهروند جهان میداند و فرآوردههای فکری او با جهت گیری آرمانگرا در مرزهای تمدن و فرهنگ بشری با منشأ اروپایی و امریکایی است. (قانعی راد، 1396 صفحه 271 و 272)
5-1-1-1 اندیشکدههای فرهنگی
«اندیشکدههای فرهنگی، در واقع قطبهای مشارکت نخبگان قلمداد میشوند. پی ریزی این نهادها برای جلب مشارکت فرهنگی نخبگان وابسته به احساس تعلّق فرهنگی آنهاست. لذا ارزشهای جامعه باید برای نخبگان درونی شده باشد. افزون برآن، مشارکت فرهنگی نخبگان بستگی به نظام اداری ویژه ای دارد».
بر اساس پیشینه و مبانی نظری، اندیشکدههای فرهنگی را میتوان به مثابه مصادیقی در قالب پارادایم واقعیت اجتماعی تلقّی کرد که به عنوان واقعیّت اجتماعی در اشکال جمعی انجمنی گروهی و نهادی عینیت پیدا میکند و از منظر کارکردی و ساختاری با رویکردهای نظری کارکردی ساختی و تضادّ مورد واکاوی نظری قرار میگیرد. (غفّاری نیازی، 1386، ص 40)
اندیشکدههای فرهنگی به منزله قطبهای مشارکت نخبگان با دیدگاه «هانتینگتون» و «نیلسون» همراهی دارد. بر اساس این مدل، انسجام گروهی از طریق توسعه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی به مشارکت اجتماعی منجرّ میشود. از سوی دیگر دخالت در فعّالیِت سازمانی نیز به افزایش مشارکت میانجامد. بر اساس مدل مزبور دخالت در فعّالیّت سازمانها تقریبا ۲۵ درصد واریانس مشارکت را تبیین میکند. (غفّاری نیازی، 1386، ص 56)
پارادایم واقعیت اجتماعی مشتمل بر برخی نظریات فرهنگی مانند نظریه کارکردی ساختی، تضاد، انسجام گروهی دورکیم، نظریه مارکس و پارسونز است.(رج به: روح الامینی، 1388؛ پهلوان، 1388؛ صالحی امیری، 1386،؛ محسنی1386؛ قانعی راد 1396؛ نوابخش 1390؛ فاضلی و قلیچ، 1392) بدین معنا که کنشهای فردی تنها در درون متن گستردهای که محاط در آن هستند، فهمیده میشوند. احساس تعلّق فرهنگی نخبگان و درونی شدن ارزشهای جامعه در میان نخبگان با دیدگاه «کولین» هماهنگی دارد. وی نقش ارزش فرهنگی، هویت و میراث فرهنگی جامعه را در تحقّق و تقویّت مشارکت مورد توجّه قرار داده و معتقد است نهادهای مشارکتی که از بیرون بر جامعه تحمیل میشوند ّنخواهند توانست دوام و اثرگذاری لازم را داشته باشند و اگر تحمیلی باشند موجب بیگانگی و در نهایت ناآرامیها خواهد شد. (غفّاری نیازی، 1386، ص 40 تا 70) همچنین بر اساس پارادایم تعریف اجتماعی ارزشهای فرهنگی پیش نیاز اساسی برای وصول به مشارکت اجتماعی است. (غفّاری نیازی، 1386، ص 75)
افزون بر آن، بر مبنای مفهوم سرمایه فرهنگی « معنا» تعیین کننده سطح و نوع مشارکت نخبگان است. در واقع دو سرمایه اجتماعی و فرهنگی مانند تعّلقات ملّی و سرزمینی میل به محلی ماندن دارند، زمینه ساز برای مشارکت ملی قلمداد میشوند. (قانعی راد، 1396 صفحه 71 و 75)
2- نخبه محوری فرهنگی
«مراکز عالی تصمیمگیری فرهنگی باید نخبه محور باشند؛ امّا باید توجّه داشت که نفوذ صاحبان سرمایه و ثروت در فرهنگ، به جلب مشارکت نخبگان کمکی نمیکند».
چنانچه ذکر شد، دو سرمایه اقتصادی و سیاسی میزان مشارکت بومی را میکاهد و میل به جهانی شدن را افزایش میدهد.(قانعی راد، 1396 صفحه 75) در تأیید نخبه محوری فرهنگی باید بیان داشت که مهاجرت و انزوا دو وضعیّت جاری جوامعی است که نمیتوانند با نخبگان مراوده انجام دهند. (قانعی راد، 1396 صفحه 237)
3- انزوا زدایی نخبگان
«هر عاملی که موجب انزوای نخبگان میشود باید زدوده شود. بدین معنا که ابتدا لازم است موانع مشارکت نخبگان از بین برود. امر مشارکت فرهنگی نخبگان بدون توجّه به فردیّت آنها ممکن نیست. باید از ساختار عمودی حاکم بر جامعه پرهیز کرد و امیدواری برای اصلاحات را در میان نخبگان برای مشارکت آنها افزایش داد.
لذا عمده ترین عوامل انزوای نخبگان را میتوان این گونه خلاصه کرد:
1) بی توجّهی به فردیت 2) حاکمیت ساختار عمودی 3) ناامیدی برای اصلاحات».
بر پایه «نظریه تلویحی نخبگی» مشارکت نخبگان بستگی به ارزشگذاری اجتماعی به دیدگاهها و نقطه نظرات خاصّ آنها دارد. ارجگذاری برای باورها و ارزشهای نخبگان باب ورود به برخورداری از تواناییهای و دانشهای برجسته آنها قلمداد میشود.(کاظمی حقیقی و همکاران، 1388)
مطالعات بسیاری بر وجود تفرّد و استقلالگرایی نخبگان تأکید میورزند:
حمایت محیطی برای تحقّق فردیّت(یانگ، 2019)، استقلال و خودمختاری به مثابه یک نیاز و ویژگی عاطفی (فرانکس و دولان، 1982؛ فری، 1993؛ استروپ، 2002)، خصیصه نگرشی (ددریک و همکاران، 1977)پایههای تفرد از دوران خردسالی (وایندکر و همکاران، 1997؛ کیتانو، 1985؛ استیل، 1989) و همبستگی آن با تفکّر واگرا (آلبرت و رانکو، 1989) ارتباط تفرد با فعّالیّت بیشتر و مسؤولیّت پذیری اجتماعی(چایلدز، 1981) بنابراین استقلال در تفکّر و اندیشیدن، یکی از ویژگیهای نخبگان محسوب شده است. (دلپ و مارتینسون، 1974؛ چاستین، 1981) نخبگان حتّی از ابتدای دوره آموزشی و تحصیلی، روشهای مستقلّ را در یادگیری و فعّالیّتهای مستقلّانه ترجیح میدهند.(هاوس و همکاران 1971؛ گریگز، 1984) لذا در آموزش آنها باید استقلالشان از حیث خود جهتدهی مورد تأکید قرار گیرد.(استیوارت، 1981؛ ترفینگر، 1982)
نقش ارزشمند استقلال در پرورش انواع نخبگی برای استعداد رهبری(تایتل، 1984) پرورش حسّاسیّت هنری در خلّاقیّت(دافی، 1979) نگارش خلّاقانه (شالکایند و باسکین، 1973) پرورش شغلی (مارشال، 1982؛ رودنشتاین و گلیکاوفهاگس، 1977)نشان داده شده است از این رو، نادیده انگاری این ویژگی، تبعات ناخوشایند روانی، عاطفی و اجتماعی برای نخبگان بر جای میگذارد. (لرو، 1986؛ کاتنا، 1975)
«کومبز» در زمینه نقش خوداتّکایی و احساس توانمندی افراد در ارتقای مشارکت اجتماعی افراد با ارائه یک مدل چرخه ای به مطالعه رابطه خود اتّکایی و مشارکت اجتماعی پرداخته به خوداتّکایی را موجب ارتقای مشارکت اجتماعی میداند. کسانی که از خود اتکایی کمتری برخوردار بودند، مشارکت کمتری هم داشتند. (غفّاری نیازی، 1386، ص 53)
مشارکت فرهنگی نخبگان بدون توجّه به فردیّت آنها ممکن نیست. این یافته با مدل «هانتینگتون» که منزلت اجتماعی بالا از طریق احساس توانمندی موجب افزایش مشارکت میشود، همخوانی دارد. (غفّاری نیازی، 1386، ص 56)
همچنین بر اساس پارادایم تعریف اجتماعی کنشگر اجتماعی به عنوان موجودی فعّال و صاحب اراده و اختیار تعریف میشود .در این پارادایم از حیث روش شناسی تاکید بر فردگرایی روش شناختی نهاده شده و رویکردهای نظری کنش متقابل نهادی پدیدارشناسی با یافته مزبور هماهنگی دارد. فردگرایی روش شناختی به عنوان یک اصل تعریف میشود، روشی که کنشگران فردی را به عنوان اتمهای منطقی تحلیل در چارچوب نظامی از کنش متقابل در نظر میگیرد. بر اساس دیدگاه «سیلز» از منظر روان شناختی اجتماعی افراد در بطن نیروهای اجتماعی محاط شدهاند. علاوه بر این تفاوتهای شخصیّتی از نظر توانمندیها و استعدادها موجب میشوند که افراد از نظر آمادگی برای پاسخ دادن به محرّکهای اجتماعی متفاوت باشند. تفاوتهای شخصیتی در آمیختگی با نیروها و محیطهای اجتماعی تعیین کننده مشارکت هستند. (غفّاری و نیازی، 1386، ص 70 تا 81)
از سوی دیگر بر اساس سنخ شناسی «اونز» قدرت استبدادی و انحصاری مانع مشارکت نخبگان است یکی از راههای اساسی مشارکت اجتماعی و سیاسی نخبگان حضور آنها در فرآیند اصلاح و تغییرات اجتماعی است و آنها تلاش میکنند از طریق عاملیت در شکل دهی به فرایندهای اجتماعی مشارکت داشته باشند. ساختار اجتماعی بر میزان مشارکت روشنفکران و نخبگان علمی در فرآیند اصلاح و تغییرات اجتماعی تاثیر دارد. از سوی دیگر ساختار حکومت در مشارکت یا عدم مشارکت نخبگان نقش بسزایی ایفا میکند. تحوّلات نظام تقسیم اجتماعی کار و اکتسابی شدن نقشها بر فرایند حیات فردی اثر گذار است. بدین معنا که بر اثر رشد آموزش، تحصیل آنان به حدّ کمال رسیده است، امّا از نظر اجتماعی برایشان امکان بر عهده گرفتن نقشهای اجتماعی و سیاسی تعریف شده، میسر نیست . نتیجه آن خواهد بود که رفتارهای انزوا گرایانه بروز خواهد کرد. (قانعی راد، 1396 ص233 تا 237)
بر اساس نظریه کنش متقابل اجتماعی، فرهنگ از طریق کنش متقابل نمادین با انتقال نمادها و ارتباطات غیرکلامی پدید میآید. در واقع انسانها نمادها و معانی را میآموزند. همچنین بر اساس نظریه «دورکیم» همبستگی اجتماعی موجب قوام جامعه میشود .جامعه پدیده اخلاقی است و فرهنگ به قوام و پایداری جامعه امکان میدهد. در نظریه مارکسیسم، فرهنگ برایند ساختارهای اقتصادی است که به حفظ و نگهداری شالوده اقتصادی خاص یاری میدهد. در نظریه کارکرد گرایی، فرهنگ و هر مجموعه فرهنگی از آن حیث وجود دارد که دارای نقش و کارکرد معینّی است و در واقع هر نهاد اجتماعی در رابطه با سایر نهادها مفهوم و معنا و هویّت مییابد. حیات و ثبات اجتماعی به وجود فرهنگ است . علاوه بر این، نظریه ساختی نگری بر عاملیّت خط دهنده فرهنگ در قبال ساخت اجتماعی تأکید میکند. و سرانجام بر اساس نظریه تضاد فرهنگی، فرهنگ همواره در حال تضاد و درگیری مداوم است، جامعه ثبات ندارد و در حال تغییر دائمی است .از جمله فرهنگ نیز دستخوش تغییر است. (رج به:گرنفل، 1388؛ روح الامینی، 1388؛ پهلوان، 1388؛ صالحی امیری، 1386،؛ محسنی1386؛ قانعی راد 1396؛ نوابخش 1390؛ فاضلی و قلیچ، 1392)